داخل انباری چند برگه مچاله شده از یک روزنامه، لابه لای اسباب و اثاثیه ها، گیر کرده بود. کشیدمشان بیرون. نگاه کردم به تاریخش، مرداد ۱۴۰۴؛ بالشتم را به پهلو تخت تکیه دادم. قالیچه دستبافت ۱۳۴۷ شمسی را از حالت وسط چین به کنار بالشت کشیدم و روی زمین دراز شدم و شروع کردم به خواندن روزنامه. با اینکه هر خبر و رخدادی تاریخ انقضا دارد؛ گویا این برگه ها برای من تازگی داشت و هنوز زنده بودند. یاد روزگار و دوران روزنامه خوانی افتادم. همان روزهایی که روزنامه ها را می خریدم و گاهی از سر ذوق اصلاحات و دگرگونی و تحول و انقلابات و جریانات فکری روشنگرانه، برخی از آنها را نگه می داشتم. چه خاطره بازی دلپذیر و خوبی بود، با یک چاشنی احساس از نوع خاص و نوستالژی، عمیق و شکوفنده و خالص. لمس کردن ورق ها و کاغذها با یک احساس خوب پرتاب شدن به گذشته های تاپ و نامبروان بیشتر دوست داشتنی و کمتر پردغدغه، بیشتر آرام و کمتر پرتنش امروزین. نمی دانم اینجا هم باید افسوس خورد و یا به عنوان یک امر گریزناپذیر در این بازه زمانی، آن را پذیرفت. به هرحال، از آن سال های بی تکنولوژی و اینترنت زمان زیادی نگذشته است؛ گرچه در کنار معایب، مزایای بهینه و مثبت زیادی هم داشته و دارد؛ اما به نظر، حال های خوب زیادی را هم گرفته است. آرامش های زیادی را هم، برهم زده است. روان های زیادی را هم، آشفته و حیران و سرگشته کرده است و بعضا رقابت های ناسالم زیادی را هم، بروز داده و چه بسا به وجود آورده است. مسبب اختلافات و خبرهای کذب و دروغین زیادی هم بوده است و روابط زیادی را هم، پاشانده و یا پریشان کرده است و و و ... با این حال هست و خواهد ماند؛ اما امیدوارم، صاحبان ایمنی و امنیت فضای اینترنت، پیش از آنکه به مرز بحران اعتیاد و یا خود اعتیاد کشیده شود، برای آن کاری کنند و در برون رفت از آن قدمی بردارند و راهکاری ارائه دهند.
قوه دید عینکم جواب نوشته های ریز روزنامه را نمی داد ناگزیر با ذره بین آنها را می خواندم. احساس کردم چقدر حالم خوب تر از خواندن هر خبر و یا هر گزارش و رویداد دیگری در فضای اینترنت و مجازی ست. گرچه فکر می کنم نسل جوان و نوجوان اینترنتی و مجازی و چت جی پی تی و هوش مصنوعی، نمی تواند و یا کمتر می تواند متوجه شود از چه زمان و دوره ای حرف می زنم؛ چراکه قدرت و فرصت مقایسه نداشته است. تا چشم باز کرده همین گوشی و تبلت و کامپیوتر و گوگل و در کل اینترنت و دنیای آن را دیده است، شبیه هر دوره دیگری که می گذرد و دوره دیگری می آید و پا می گیرد و گذشتگان فقط برایش تعریف و یا بازگو می کنند. ما و هم نسلان ما که هر دو دوره واقعی و مجازی را بنا به جبر زمانه، درک و تجربه کرده اند بیشتر درک می کنند، که از چه می گویم. ما با درک این تفاوت ها می توانیم حال و احوال خود را سنجیده و قضاوت کنیم که کدام دوره بهتر بود و یا با کدام دوره حال بهتری داشتیم. گاهی دلم برای نسل جوان و نوجوان این دوره که بیشتر سرگرمی هایشان در همین دستگاه کوچک دستی خلاصه شده است، می تپد و گاه نگران می شود. ما که بازی هایمان واقعی بود. توپ را در بازی وسطی و هفت سنگ لمس می کردیم. در بدو بدو و گرگم به هوا واقعا می پریدیم. واقعا می دویدیم. ما که سنگ های یک قل دو قل را واقعا می دیدیم و واقعا بالا و پایین می انداختیم. ما که واقعا کشیدن بازی لی لی روی آسفالت های کف خیابان و یک در میان پریدن و سنگ انداختن داخل خانه ها و جفت پا پریدن و یک پایی رفتن تا خانه انتهای لی لی را درک کرده بودیم. ما که هر روز عصر با دوستان در کوچه واقعی بازی می کردیم و واقعی می خندیدیم و انگار در ما شوری به پا بود. خب، بگذریم. به هر حال، بیشتر نوشته ها را کلمه به کلمه و جمله به جمله خواندم و هربار احساس خوشحالی و شعف داشتم. گویا حالی ست مرا! برای خودم یک چای و شیرینی آوردم و روی همان قالیچه دستبافت دوست داشتنی نشستم و همراه با خواندن نوشته ها خوردم و حظ بردم. یک احساس ناب از گذشته های نه چندان دور در من، در حال غلیان و شورش بود، یک حال خوب و خوش دیگر، با چند ورق پاره از گوشه های پرخاطره دیروز، که گوشی امروز را برای لحظه هایی از من گرفت و دور کرد.