از اداره بازنشستگی آمده بودند. برای بابا یک لوح تقدیر، یک ظرف میوه خوری و یک میلیون واریزی حرفی، آورده بودند!!!! ( به خدا خیلی زیاده. شرمنده. اجازه بدید بقیه اش را برگردانم. شما خودتان را به نفهمی زده اید یا واقعا نفهمید؟!) خجالت نمی کشید وقت من و زندگی من و آرامش صبح من را بهم می زنید برای این تحفه های بی مورد! ما به این ها احتیاجی نداریم. لطفا مزاحم نشوید! از بابا نام تک تک فرزندان و شغل و وضعیت تاهل را می پرسد و اینکه چه سالی بازنشسته شده است. یعنی شما نمی دانید؟! بعد بابا می گوید من 30 سال در صنایع دفاع[صنایع گدا] با جانم بازی کردم، به من یک وام دادند با 18 درصد بهره و سود(از اینکه اینها مسلمان هستند و سود و ربا حرام!) بعد گفت وام قرض الحسنه نگرفته اید؟! باز هم یعنی شما نمی دانید؟!
گفت بیماری خاصی دارید. بابا شرح داد. دوباره می پرسد خانه اتان چندمتر است؟ بابا: 70 متر. دو طبقه دیگر ساختمان برای خودتان است؟ بابا: نه! همین یک طبقه است. باز هم نمی دانید؟! بابا با 30 سال خدمت دریغ از یک زمین، یک خانه! یک حقوق و مستمری خوب! بعد خانم همراه او از بابا می پرسد: دختر در خانه اتان بیمار است؟!
بله خانم من بیمار هستم. بیمار عشق، بیمار انسانیت، بیمار شرافت، بیمار حق و حقیقت، بیمار اخلاقیات، بیمار عدالت، بیمار آرامش و منزلت، بیمار عزت، بیمار راستی و بیماری های انسانی دیگر و به قول دکتر شریعتی: بیماریی شده است که از فرط عمومیت اش، هرکه از آن سالم مانده باشد، بیمار است!
بله! من در این جهان و در این جا و میان شما دوپایان بیمار هستم. به همین دلیل است که کار ندارم. به همین دلیل است که هرجا کار کردم حق ام را ندادند، چون درست کار کردم. چون با عشق کار کردم. به همین دلیل است که پول ندارم، چون برای پول کار نکردم. برای دل کار کردم. به همین دلیل است که ازدواج نکردم چون نخواستم و نمی خواهم با یک مشت نر و دوپا ازدواج کنم؛ که جفت روحی خود را می طلبم.
چو عیسی گر توانی خفت بی جفت
مده نقد تجرد را ز کف مفت
جامی از لغت نامه دهخدا

نوشته شده توسط الهام تقوی در یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳ |