قصد دارم در مورد تمام برج های ساعت تهران و شهرهای دیگر که دیر زمانی است از کار افتاده است، بنویسم و یا فیلم ساخته شود تا شاید بتوانیم ساعت های ایران را دوباره بیدار کنیم... پس از احیا ساعت مسجد سپهسالار توسط آقای ساعتچی این دومین ساعت پایتخت است که توسط او بیدار می شود...

ساخت مجدد ساعت شمس العماره و احیا آن پس از 15 ماه به اتمام رسید. امروز مهدی یکی از دوستانم(او در حال ساخت فیلم مستند ساعتچی است) با من تماس گرفت و خبر از انتقال ساعت به بالا و استقرار آن در اتاقک و جایگاه خودش داد. از آن روزی که گزارش بزن ای ساعت شمس العماره در هفته نامه تعطیلات نو به چاپ رسید نه ماه می گذرد. از این ساعت جز دو شاسی و  چند قطعه جانبی و بلبرینگ چیزی باقی نمانده بود و بیشتر لوازم آن از بین رفته بود. امروز به کاخ گلستان رفتم. سرباز نگهبان با لباس طوسی رنگ پرسید کجا؟ گفتم: ساعت... همین بس بود. مگر چند نفر از مردم که در بازار سرگرم خرید بودند می دانستند ساعت شمس العماره امروز زنده می شود. کاخ گلستان این روزها خود را برای ثبت یونسکو آماده می کند همه مشغول کار بودند؛ اما ساختمان های پیرامون، مجال تنفس به کاخ را نمی دهد!

به زیر زمینی که ساعت در این 15 ماه در آن ساخته و پرورده شد وارد می شوم...

ساعتچی...

قرار بود ساعت پیش از آغاز سال 1391 به صدا در آید؛ اما آقای ساعتچی در حین ساخت ساعت با مشکلات عدیده ای مواجه شد که یکی از آنها همین کاسه و ناقوس قدیمی ساعت بود که شکسته بود و آنها به دنبال ساخت ناقوس دیگری برای آن بودند که نهایتا توسط آقای شمس و عبدی، دو نفر از کارشناسان تراشکاری و ریخته گری، ناقوس جدیدی با الهام از آلیاژ ناقوس ساعت سپهسالار ساخته شد( آن هم شرحی دارد که اگر فرصت کنم خواهم نوشت)...

ناقوس قدیمی ساعت شمس العماره...

بعد از جستجو در بیشتر منابع، هیچگونه اطلاعاتی در مورد آخرین باری که صدای ساعت شمس العماره در بازار تهران و محله های تهران قدیم، ناصر خسرو و عودلاجان شینده شده، به دست نیاوردم جز همان اظهارات استاد محیط طباطبایی در شماره شهریور ماه سال 1321 مجله محیط... زمانی که استاد در سال 1304 در محله عودلاجان و اطراف بازار ساکن بوده و با شنیدن صدای ساعت شمس العماره شعر معروف "بزن ای ساعت شمس العماره" را می سراید... حالا عقربه های ساعت، سالیان سال است که ساعت 6 و 15 دقیقه را نشانه گرفته و روی این اعداد به خواب فرو رفته است!...

ساعتچی در حال گفتگو و بررسی چگونگی انتقال و استقرار ساعت... او نگران است!

 

نحوه انتقال ساعت به بالا!... این جابجایی غول آسایی نبود اما چرا  اینگونه نمی دانم نمی دانم نمی دانم...مگر با جرثقیل، بالا بر یا قرقره نمی شد هیچ کس پاسخگو نبود... اگر این چراها نبود بی گمان اینجا جای دیگر و سرزمین دیگری بود!... اینجا ایران است! بفهم الهام بفهم...

این نقاشی توسط بنده درگاه محمود در سال 1285 قمری کشیده شده است...

شمس العماره در زمستان...

ای کاش ناصرالدین در جایی می نوشت این ساعت را در آن زمان چگونه به بالا منتقل کرده است...

توسط چه کسانی؟ یعنی هنگام انتقال ساعت به بالا ساز و دهل می زدند و شادی می کردند؟! کسی چه        می داند...

تو دلت می سوزد... من دلم می سوزد ... من و تو دل سوزیم...

از شدت ناراحتی و اضطراب دو تا قرص جویدنی قلبش را با هم خورد!... چه بگویم. آقای شریفی ای کاش لحظه ای فقط برای لحظه ای از پشت میز ریاست بلند می شدی تا کمر خمیده او را می دیدی؛ اما تو هرگز آفتابی نشدی تا مبادا گفته باشند چرا؟!

زیر این درختان و رو به آسمان، قدری خوابیدم تا آرام شوم...

سربازها...

یکی از اتاق های شمس العماره. طبقات فوقانی شمس العماره امکان بازدید عمومی ندارند...

تهران قدیم از فراز شمس العماره... گرچه تهران قدیم دستخوش دگرگونی های بسیار شده است...

ناقوس جدید ساعت و ساعتچی... من هم کلنگ ساعت را در دست گرفتم و چندین بار آن را به صدا درآوردم. به خیابان ناصر خسرو نگاه می کردم تا عکس العمل مردم را ببینم. گه گاهی کسی سرش را بالا می آورد و به دنبال صدا می گشت و یادش می افتاد که ساعتی بر فراز شمس العماره وجود دارد... تا چند روز دیگر ساعت به صدا در می آید؛ اما نمی دانم باز هم بسان گذشته، شاعری پیدا می شود تا از سر ذوق و قریحه، شعر دیگری در وصف این ساعت بسراید یا نه شعر استاد محیط طباطبایی، برای همیشه در حافظه تاریخی ایران ثبت می شود تا دگر بار بخوانیم: بزن ای ساعت شمس العماره...

بزن ای ساعت شمس العماره!

  شب تیره رسید از ره دوباره/ بجای خور پدید آمد ستاره

دلم میجوید از عالم کناره/ ز بام ارگ میگوید نقاره

بزن ای ساعت شمس العماره!

دگر از کوس و کرنا و تبیره/ نوایی نیست، گیتی گشته تیره

چو اهریمن بیزدان گشته چیره/ مرا جز گوشه گیری نیست چاره

بزن ای ساعت شمس العماره!

زمین بر آسمان چشم حسد دوخت/ چراغ خانه و برزن برافروخت

ز رشگ اخترانش دل همی سوخت/ که چشمک میزنند از هر کناره

بزن ای ساعت شمس العماره!

چو پاسی از شب تاریک بگذشت/ خموشی حکمفرما بر جهان گشت

زن زنگی برو گیسو فرو هشت/ سیاه و خشمگین و بد قباره

بزن ای ساعت شمس العماره!

بزن! تا چرخ در گشتن شتابد/ بزن! تا ماه از گردون بتابد

بزن! تا دل در آغوشم بخوابد/ چو خفته کودکی در گاهواره

بزن ای ساعت شمس العماره!

بیاد بامداد زندگانی/ که از دست خدای کامرانی

گرفتم جامی از شهد جوانی/ بکوی قصر شیرین زواره

بزن ای ساعت شمس العماره!

بسوزد آنکه در عالم سبب شد/ که ما را نوجوانی در تعب شد

در آتش سوختم تا نیمه شب شد/ برای خاطر من، با شماره

بزن ای ساعت شمس العماره!

فروغ ماه کم کم شد هویدا/ که گردد مونس دلهای شیدا

فراز کوهساران گشت پیدا/ ز قرص ماه تابان نیم پاره

بزن ای ساعت شمس العماره!

چو خور پنهان بود دوران ماهست/ میان اختران مه پادشاهست

خداوند نگین و فر و گاهست/ بپاس خاطر ماه و ستاره

بزن ای ساعت شمس العماره!

بزن! تا اختری از نو برآید/ بزن! تا روزگاری خوشتر آید

بزن! تا شهریاری دیگر آید/ گشاید از کمر خونین ستاره

بزن ای ساعت شمس العماره!

نوشته شده توسط الهام تقوی در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ |