X
تبلیغات
کافه مشق - سفر نامه
بعد از نگارش هر مطلب، انگاری روحم احساس خستگی می کند. بستن کوله پشتی و دل سپردن به جاده ها، نه زمستان می شناسد و نه سرما و نه سختی راه... روحم را به خوبی درک می کنم که برای ادامه زندگی میان جریان های روزمره هراز چندگاه به یک دوپینگ آن هم از نوع طبیعی احتیاج مبرم پیدا می کند و مرتب فشار می آورد که پاشو! پاشو! دیگه وقتشه و باید بری... حتا اگر یک روز باشد. حتا اگر فقط به کرانه های جاده نگاه کنی تو باید لذت عشق را دریابی. حتا اگر کمرت خم شده و بارت سنگین. حتا اگر ساز زندگی کوک نیست. حتا اگر دلت پر است و مغزت به قول باران داغون داغون داغون... باید رفت!
به اراک که رسیدم ساعت 10:45 بود و برف باریدن گرفت. وقتی شیرین آمد؛ غرق لذت حضور برف بودم و چرخش و سماع زیر آسمان شهر؛ شهری که پا به پای تهران در آلودگی می تازد و پیش می رود؛ اما سرمایش حریف نباریدن برف نیست...
بعد از تابستان
رد پاییز در زمستان
 برگ ها، نارنجی

زمین، سفید
بهار، تکرار بیداری
 کودکی، جوانی، پیری
میان بلوک های سیمانی
هست، زندگی، جاری


گوشم را تیز کرده بودم به شنیدن خاطره ها. گاهی حواسم پرت می شد و دوباره می پرسیدم... صحبت از زنی بود که در تجریش و محله فردوس زندگی می کرد و خانه اش همیشه مملو از مهمان بود. خانه ای که من تجسم می کردم از آن خانه های قدیمی بود با تاقچه های گچ بری شده زیبا، اتاق های تو در تو با درهای چوبی کرم رنگ و کاغذ دیواری های گلدار  و حیاطی با آجرهای بهمنی و حوض آبی در وسط و دار و درخت های سر به فلک کشیده و گلدان های چیده شده کنار ایوان. دلم می خواست جمیله را در این خانه تصور کنم وقتی ذکر خوبی هایش می رفت و خاطراتش... سرمای زمستان دهه چهل، میدان تجریش، سینما تجریش و برف بازی تا خانه... یاد اولین تلویزیون های قدیمی که روی چهار تا پایه بلند سوار بودند و در آن سال ها که تازه این جعبه جادویی به خانه ها راه یافته بود، کسی را یارای بلند کردن بچه ها از مقابل آن برای خوردن غذا نبود و هرچه صدا می کردند: بچه ها غذا! بچه ها غذا! انگار گوش هایشان جز صداهایی که از آن صفحه چهارگوش بیرون می آمد چیز دیگری نمی شنید. به همین خاطر مجبور می شد غذا را در مجمع های مسی بریزد و جلوی بچه ها بگذارد تا مبادا گرسنه بمانند.
صبح روزی که شوهرش فوت کرد، دو فرزندش برای امتحان دانشگاه آماده می شدند؛ اما او صبوری کرد و نگذاشت آنها بفهمند که پدر برای همیشه خاموش شده است. جنازه در خانه بود و جمیله بدون آنکه فرزندانش متوجه فوت پدر شوند، یکی از افراد فامیل را مامور بردن آنها برای دادن امتحان کرد. پس از موفقیت در امتحان و بازگشت به خانه، تازه آنجا بود که فهمیدند پدر از دنیا رفته است و مادر برای آنکه سرنوشت آنها که در آینده هر یک دکتر و وکیل شدند، دست خوش تغییر نشود، مجبور به خویشتن داری شده است. 8 سال پایان زندگی را در آمریکا و نزد فرزندانش به سر برد و پس از 104 زندگی از دنیا رفت... قال قالاخ ( بمون تا بمونیم) جمله ای بود که مهمانان خطاب به یکدیگر برای ماندن در خانه اش می گفتند... روحش شاد و یادش گرامی(اراک، بخشی از خاطرات یک زن در  تهران قدیم)



 تالاب میقان در چندکیلومتری اراک قرار دارد.  جاده ای که وسط تالاب کشیده شده است در کنار عواملی چون: شکار غیرمجاز پرندگان، برداشت بی رویه از  معدن سولفات سدیم، تصفیه خانه فاضلاب، احداث سد و جلوگیری از ورود آب به تالاب، فرودگاه اراک و ... که با اصول زیست محیطی سازگاری ندارد، تهدیدی جدی برای تالاب به شمار می رود و با مروز زمان موجب خشک تر شدن و در نهایت نابودی تالاب می شود.
تالاب میقان، یکی از زیستگاه های ارزشمند پرندگان مهاجر از جمله درنا است. به همین دلیل از جاذبه گردشگری و اکوتوریسیتی بالایی برخوردار است.
شوربختانه ما پرنده ای ندیدیم!...
روی سطح نمک زده و یخ زده تالاب میقان، مردم در حال راه رفتن، یخ پیمایی و نمک پیمایی اند. اینجا تالاب میقان است... تالابی که اگر دیر بجنبیم به سرنوشت دیگر تالاب های ایران دچار می شود. گرچه امروز هم حال چندان خوبی ندارد؛ اما هنوز هست. هنوز نفس می کشد و هنوز دل خوش دارد به ماندن، به بقا، به حفاظت و به آینده...



جاده وسط تالاب...


نوشته شده توسط الهام در دوشنبه شانزدهم دی 1392 |

سفری دیگر...
وقتی جاده خلوت و پرسکوت ما را زودتر از انتظار به مقصد می رساند. وقتی پس از رسیدن به یک پرس غذای خوشمزه دعوت می شویم. وقتی در باریکه راه خاکی از میان بوته های تمشک می گذریم و گه گاه دستانمان را برای چیندنشان دراز می کنیم و خوشمزگی آخرین تمشک های بازمانده از فصل گرما را در دهانمان فرو می بریم. وقتی در تلاطم امواج و آرامش پس از طوفان دریا سهیم می شویم و رو به وسعت بی کرانش با ملودی طبیعت و رنگین کمان و نم نم باران، آرام و بی صدا، غرق نشانه ها می شویم.

   

وقتی روی سنگ ها راه می رویم. وقتی مرد گله دار برایمان نان می آورد. وقتی دریا و باران و آفتاب و رنگین کمان و مرغ هوا و ماهی ها با هم آواز سر می دهند. وقتی زن همسایه برایمان از باغچه اش سبزی می چیند. وقتی مردی ما را به دو مشت تخمه مهمان می کند. وقتی زیر باران های تند و پی در پی کسی تو را به خانه ات می رساند. وقتی کاشی های رنگارنگ و چوب ها و آینه ها، ما را به آفرینش یک اثر می کشاند. وقتی با انگشت اشاره ام بر شن های ساحل، تصویر بوسه دو ماهی را نقاشی می کنم؛ زندگی جاریست...

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود...



نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 |
هنوز برف ها به تهران نرسیده اند که دست های ما آن را لمس کرد...

هرازگاهی سفر به خانه پدربزرگ در شمال برایم لازم است. اصلن آنجا احساس آرامش می کنم، شب ها با زوزه های شغال و سگ می خوابم و صبح ها با صدای جیک جیک و نغمه های سحرانگیز پرندگان بیدار می شوم. گاهی هم روی پشت بام شیروانی، صداهایی به گوش می رسد، صداهایی مثل برخورد باد با بام، مثل پیچیدن دو موجود به هم در خلوت یک عشق ناب، مثل پریدن، مثل دویدن، مثل تا اوج رسیدن... 

چهارشنبه 8 آبان است:

باید فیلم باغ های کندلوس را دیده باشی تا هنگامیکه جاده چالوس را می پیمایی، آن هم در رنگارنگی پاییز، 6 کیلومتر بعد از مرزن آباد، از آزاد راه نروی و فرمان را به سمت کجور بچرخانی تا بعد از مسافتی در حدود 48 کیلومتر به روستای کندلوس برسی. روستایی که نام فیلم زیبا و معناگرای باغ های کندلوس ساخته ایرج کریمی، از آن گرفته شده است. روستایی که من را بر آن داشت تا به یاد "کاوه" و " آبان" قهرمانان داستان و عشق ازلی و ابدی اشان، این روستا را ببینم.

فیلم از زوایای مختلف به مقوله عشق، مرگ، طبیعت، زندگی ماشینی می پردازد. تصادف ماشین های کاوه و آبان با هم موجب تجلی و برخورد دو عاشق و دلداده به هم می شود. آنها زندگی شهری را رها می کنند و به روستای کندلوس پناهنده می شوند، برای رهایی از هیاهو و دل مشغولی های الکی...  آبان بعد از چند سال زندگی مشترک سرطان می گیرد؛ اما کاوه هرگز حاضر به قبول بیماری آبان نمی شود. در نهایت کاوه پیش از آبان با زندگی وداع می کند و از دنیا می رود. سه دوست آنها پس چندین سال برای یادآوری خاطرات و یافتن قبرشان راهی کندلوس می شوند. راهی که هرگز به مقصد نمی رسد و این بار نیز با یک تصادف ماشینی دیگر همه چیز به هم می ریزد یا به نوعی به هم متصل می شود ... به نظرم فیلم از چنان درون مایه، دیالوگ های قوی و ساختار پیچیده و تو در تویی برخوردار است که پس از گذر سال ها، بسیاری از سکانس ها و دیالوگ های آن را فراموش کرده ام و جز کلیات چیز زیادی از آن به خاطرم نمانده است. انگار برخی از فیلم برای یک بار دیدن ساخته نشده اند.

شمال تنها رسیدن نیست. چپ و راست جاده نیز دیدنی هایی دارد، مثل شهرستانک، یوش و بلده، کندلوس، دریاچه ولشت، مرزن آباد و خیلی جاهای دیگر که شاید تا رسیدن به مقصد بی اهمیت از کنارشان می گذریم.

از جاده کجور به سمت روستای کندلوس حرکت کردیم:

ساعت 14:15 ابتدای جاده کجور بودیم...



  جاده پر است از پیچ های خطرناک که باید با احتیاط برانیم؛ هرچند که گاهی بدون پیچ هم ممکن است بپیچی! مثل تصادف دلخراش اتوبان تهران- قم که به دلایلی مثل غیراستاندارد بودن جاده ها، اتومبیل ها و راندن بی اصول و شتاب زده رانندگان موجب بروز حوادث می شود ... برای بابا و مامان بخشی از سکانس های فیلم را که به یادم مانده بود توضیح می دادم. دلم نمی خواست ابتدای راه به آنها بگویم که در همین جاده سه دوست کاوه و آبان تصادف کردند؛ با خونسردی نه به روی خودم آوردم و نه به روی آنها. فقط محو تماشای زیبایی های مسیر بودم و غرق آبان آبان گفتن های کاوه...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 |
پس از آمدن از سفر هنوز جای بستن کمربند را روی ناحیه شکم و کمرم احساس می کنم. گاهی می خواهم این بند سیاه را باز و خود را خلاص کنم؛ اما یکباره به یاد می آورم که تازه از سفر رسیده ام و خبری از سیاهی بند نیست...!

من می نویسم پس هستم...!


نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 |
بندرعباس:

به راه آهن که رسیدیم همه قصد بریدن گوش مان را داشتند و با قیمت هایی کذایی، دود از کله مان بلند می کردند! نمی دانم این چه رسمی است که تا می فهمند با این شهر ناآشنایی، بگذریم دلم نمی خواهد اسمش را بیاورم... خلاصه جوانی که می گفت آمده دنبال برادرش با مبلغی منصفانه تر ما را تا مهمانسرای ارتش رساند و  از خیابانی رفت که به یکی از سواحل بندرعباس می رسید. چشمانمان به روی آبی نیلگون خلیج فارس روشن شد.

در تهران به کانون بازنشستگان ارتش رفتیم و  از مهانسرای آن یک اتاق اجاره کردیم. بگذریم که این اتاق ها از وضعیت خوبی برخوردار نبود. پدر من و خیلی از بازنشستگان حق اشان این نیست که با این گونه کمبودها مواجه بشوند. به نظر من بعد از انقلاب ارتش از بسیاری از تسهیلات محروم شد! پدر من با سی سال خدمت در شرایط سخت حالا امروز...

چند هفته پیش خبری مبنی بر تسهیلات سفر برای بازنشستگان را می خواندم اما متاسفانه این امکانات تنها به بازنشستگان کشوری اختصاص داشت نه  ارتش...!

ناهار خوردیم و قدری استراحت کردیم. بعد از ظهر به فراخور وقتی که در اختیار داشتیم از معبد هندوها، حمام گله داری و مسجد دل گشادیدن کردیم. اما متاسفانه نشد که موزه بندرعباس را ببینم...

مسجد دلگشا، یکی از مساجد زیبای هموطنان سنی ماست که با تک مناره، دیوارهای رنگی و بلند روبروی ساحل بندرعباس قرار دارد. این اثر متعلق به دوران قاجار است. متاسفانه نتوانستیم داخل مسجد را ببینیم...

...

حمام گله داری در ضلع شرقی مسجد دلگشا قرار دارد. این حمام یکی از حمام های قدیمی شهر است که تاریخ ساخت آن به دوران قاجاریه و اواخر قرن 13 هجری می رسد. بانی آن فردی به نام حاج شیخ احمد گله داری بوده که به قول مسئول حمام که امروز به موزه مردم شناسی تغییر کاربری داده  است حاج شیخ احمد به دلیل ثروتی که از پرورش گله های دام به دست آورد با نام گله داری، شهره شهر می شود... به دلیل رطوبت منطقه در ساخت آن بیشتر از سنگ های دریایی-اسفنجی، ساروج و گچ استفاده شده است...مثل بسیاری از حمام های قدیمی؛ هشتی، سربینه(رختکن)، میاندر(فاصله بین سربینه تا گرمخانه)، گرمخانه، خزینه، آتشدان(تون) و ... از ارکان اصلی این حمام است...

شما گمان مبرید که توضیحات حمام و تابلو میراث فرهنگی در دسترس است. اگر کمی دقت کنید و هوشیاری به خرج دهید آن را پشت میله ها خواهید دید!...

سربینه...

روشنایی سقف از طریق این نورگیرها که در سقف قرار دارند تامین می شود...

 

سردیس زن روی یک در زنگ زده روبروی حمام گله داری...

به در زنگ زدی... چرا؟... مگر کسی به دلت زنگ نزد؟!...

بچه های ساحل خیلج فارس در حال بازی با دریا و سنگ ها...

زنان بندرعباس با لباس های رنگی و شاد به سوی ساحل می روند تا کنار امواجش دمی آرام گیرند...

برای رفتن به آن سوی پل چتر نجات بردارید...!

بازار بندرعباس روبروی ساحل قرار دارد...

فروشنده می گفت با این انبه های نارس ترشی درست می کنند...

خجالت نکش بشین برو...

بعد از گشت و گذاری در ساحل بندرعباس برای دیدن معبد هندوها به راه افتادیم. شوربختانه هیچ گونه اطلاعاتی از این معبد به دستم نرسید جز همان اطلاعاتی که در سایت ها درج شده است و همه می توانند از آن استفاده کنند. ساختمان معبد از وضعیت بسیار نابهنجاری برخوردار بود. معبدی با یک اتاق چهارگوش و گنبدی با تزئینات سنگی روی آن( برخلاف مقرنس کاری مساجد که از داخل و در زیر گنبد است) شاید بتوان گفت یک مقرنس کاری بیرونی است... 

 وارد معبد شدم که دیوارهای آن با گچ بری تزئین شده بود. اتاقی چهارگوش با محرابی در شمال و رف ها و تاقچه هایی در اطراف.

همین طور داشتم نگاه می کردم که آقایی با چند خانم وارد شدند و به سمت محراب آمدند و در مورد خدایان هندو صحبت می کرد. اجازه گرفتم و گوش کردم. یک نقاشی و چند مجسمه آهنی و  برنزی داخل محراب بود که آن آقا می گفت این نقاشی ها و مجسمه ها متعلق به الهه های هند و دو تا از آنها متعلق به الهه ی شیوا است...

می گویند رقص عملی است مقدس که موجب نشاط و شادی روح و روان آدمی می شود و ودیعه ای است که خدا در نهاد همه انسان ها قرار داده است. شیوا نیز بر مبنای چنین باوری تمام کائنات و هستی را حال رقص و نیایش می داند و این چنین است که متاثر از گردونه هستی و رقص طبیعت، همواره در حال نیایش است. گل نیلوفر یکی از مظاهر اوست

دور تا دور اتاق معبد، چهار راه رو وجود دارد که می گویند هندوها در آن به دور این اتاق طواف می کردند. حجره ها و اتاق هایی نیز در این راهروها دیده می شود که مکانی به منظور گوشه نشینی و  اعتکاف بوده و به نوعی خلوت گزینی به شیوه عرفای خودمان...

به آرامگاه بایزید بسطامی هم که می روید اتاق کوچکی دیده می شود که محل چله نشینی های بایزید بوده اینجاست که ایمان می آوری که تمام ادیان از یک خدا سرچشمه می گیرند و دارای باورهای مشترک هستند و فکر می کنی این همه اختلاف و جنگ و جدال سر چیست؟!...اینجاست که صدای شهرام ناظری را می شنوی که می خواند: مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو!...

...

به یکی از اتاق های خلوت نشین وارد می شوم. آئینه ای بر دیوار است و نقش زن و مردی کنارش سیاه شده است... می گویند زمانی که هندوها رفتند اینجا متروکه و بعد مخروبه شد به همین دلیل تا مدت ها این حجره ها ماوا و پناهگاه اقشار بی بضاعت شده بود. به همین دلیل در جاهایی روی دیوارها آثار سوختگی دیده می شود...

زن و مرد روی دیوار را نمی شناسم. مرد فلوت می زند و زن کنار او به آوازش دل سپرده است. این نقاشی نیز از آثار به جا مانده از همان دوران آغاز ساخت معبد است می گویند زمان ساختش به 116 سال پیش باز می گردد که هندوها در بندرعباس ساکن شدند و به تجارت پرداختند...باز هم یادگار نویسی های روی دیوار نقش ها را دگرگون کرده است...گفتند معبد از سال 1384 به دلیل مرمت بسته بوده است دروغ چرا تا قبر آآآآ... شما هرگز آثاری از مرمت نمی بینید...


این جا گویا محلی برای روشن کردن شمع بوده است... باز هم نمی دانم چون هیچ گونه اطلاعاتی نبود...

صدایش کردم، برگشت. گفتم اجازه می دید تا از پشت سر و در حال راه رفتن از شما عکس بگیرم. می دانستم که قبول نمی کنه  چهره اش در قاب دوربین بنشیند. خندید زیباییش دوچندان شد... گفتم حالا برگردید. 1-2-3 حرکت..کلیک...

تا بعد...

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 |

از تهران تا بندرعباس:

فکر کنم 14 روز پیش بود که امید عزیز از قشم تماس گرفت و گفت: الهام بچه لاکپشت ها از تخم در آمدند. پرسیدم بچه لاکپشت های من چی؟ گفت: بچه لاکپشت های شماره 56 هم در بین آنها بودند... آنها پس از تولد به سمت آبی نیلگون خیلج فارس حرکت کردند تا 30 بعد هنگامی که به سن بلوغ و تخم گذاری رسیدند به موطن خودشان باز گردند برای تخم گذاری و لذت چشیدن مادر شدن... 7 اردیبهشت بود که به همراه پدر و مادرم به سمت بندرعباس حرکت کردیم. بیشترین انگیزه من از این سفر دیدن تخم گذاری لاکپشت های پوزه کوتاه عقابی بود. ساعت 14:30 از ایستگاه راه آهن، تهران را به مقصد بندرعباس ترک کردیم:

کارگران مشغول تمییز کردن قطارهای از راه رسیده بودند...سفر با هر وسیله ای لذت خود را دارد اما سفر با قطار برای من لذت بخش تر از هر وسیله دیگری است از جاهایی می رود که کمتر رفته اند از میان کوه ها، دشت ها و طبیعتی عبور می کند که کمتر دست آدمیزاد به آن رسیده است...

ساعت 9:15 دقیقه ایستگاه راه آهن بندرعباس بودیم. هوا کمی گرم شده بود اما شوق رسیدن و دیدن آنچه ندیده بودم، گرما را متلاشی می کرد...

وقتی با شهریار یکی از دوستان خوبم در مورد قشم و هزینه های سفر صحبت می کردم گفت شما دارید لارجی می رید قشم! گفتم یعنی چی؟ گفت سفر به قشم انفردای و یا با تعداد کم خیلی هزینه بره. راست می گفت...اما من باید می رفتم...

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه دوازدهم تیر 1391 |

نازی پس از عروسی مهدی به مسجد سلیمان بازگشت. سال 1359 جنگ ایران و عراق آغاز شد و تمام شهرهای خوزستان هدف بمباران قرار گرفت. خوزستان بوی خون و گلوله می داد و مردمانش سراسیمه به دنبال جان پناه می گشتند. می دویدند شاید گلوله راه گم کند!... آسمان سیاه، زمین سرخ، صدایی مهیب: بمب... زد زد زد. این بار قرعه مرگ به نام چه کسی افتاد؟!... خوزستان دیروز با دشمن جنگید و امروز با محرومیت دست به گریبان است. خوزستان، جانبازی است زخم به استخوان رسیده که بر پیکر آن هنوز جای گلوله پیداست... نازی کنار همسر و فرزنداش روزهای جنگ و وحشت را می گذراند و زخم های نشسته بر تارک زمان را لمس کرد و رنج خوزستان را می دید اما هرگز آرزو نمی کرد ای کاش برمی گشتم به زادگاهم، ای کاش نمی آمدم... او ماند تا اینکه در سال 1362 به همراه همسر و دو فرزندش به ایذه رفت.

نمای ایذه از فراز کوه الهک (اشکفت سلمان)

علی داد پس از سال ها به زادگاهش بازگشته بود. از همان سالی که مجبور به ترک ایذه شد تا به یک ازدواج اجباری تن ندهد تمام برادران او را از ارث محروم  و زمین های پدر را بین خود تقسیم کردند. علی داد می دانست که سرپیچی بهایی دارد که او  باید می پرداخت. نازی در میان بختیاری ها و خانواده شوهر غریب بود و زبان آنها را نمی فهمید اما باز هم سودا و آروزی برگشتن نداشت. کم کم با آنها هم دل که شد زبانشان را هم یاد گرفت. ایذه شهری در شمال خاوری خوزستان بود که آب و هوای خنک آن با طبیعت نازی بیشتر از دیگر شهرهای خوزستان سازگاری داشت. شهری کهن با تاریخی دیرینه، میان اهواز و اصفهان و کوه هایی به استواری زاگرس. یکسال بعد از آمدن به ایذه به نازی خبر رسید که مادرش بیمار است و می خواهد او را ببیند. 28 سال دوری از زادگاه و ندیدن مادر و خواهران، هرگز او را دلتنگ نکرده بود. هیچکس باورش نمی شد مگر می شود؟ و تنها پاسخش این بود: من گفتم که دیگه برنمی گردم... ربابه مادرش در فراغ نازی در حالی از  دنیا رفت که او حتی حاضر نشد لحظه مرگ در کنارش باشد. می گویند در آن لحظه دست خورشید را در دستش گذاشتند و گفتند این نازی است. خودش می دانست در حق نازی بد کرده...گرچه بارها از دردها و مصیبت هایش گفته بود اما باز  هم این کینه عمیق را هیچکس نمی فهمید. دو سال از مرگ مادرش گذشته بود که به  اصرار فامیل و مهدی به دهاقان رفت بعد از 30 سال!... حتی سر مزار مادرش هم به زور رفت... می گفت شما نمی توانید بفهمید چه کشیدم. نازی با قهر زادگاه خود را ترک کرده بود اما در این سال ها نه ربابه مادرش و نه خواهرانش یک بار هم به دیدن او نیامدند تا شاید او گذشته را فراموش کند...

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 |

نازی پس از ازدواج با علی داد زندگی جدید خود را آغاز کرد اما همچنان سودای دو فرزندش را در سر داشت مخصوصا مهدی که عاشقانه مادر را می پرستید. برای زندگی دیگر آن شور و شوق جوانی را نداشت. امروز دیگر نه به میل خود که برای حرف مردم ازدواج می کرد. خانه نازی به خانه رضا نزدیک بود. مهدی با آن موهای مشکی و فرفری اش هر زمان که دلش هوای مادر را می کرد به دیدن او می رفت. نازی می دانست کسی که با دو کف دستش به در می کوبد مهدی است. در را که باز می کرد با قربون صدقه رفتن و کوبیدن دست راستش بر سینه هایش او را در آغوش می گرفت و می بوسید ... یکسال از ازدواجش با علی داد نگذشته بود که صاحب دختری شد که پس از تولد از دنیا رفت. سال بعد دوباره حامله شد و این بار فرزندش پسری بود به نام حجت. با تولد فرزندش زندگی تازه قدری برایش شیرین شده بود که رضا خبر  داد می خواهد به تهران برود و جعفر و مهدی را هم با خود ببرد. کاری نمی توانست بکند و فقط اشک می ریخت. جدایی از فرزندانش برایش سخت تر از همه بدبختی هایی بود که تا به امروز کشیده بود. می دانست که این فراغ و دوری سال ها به طول خواهد کشید. جعفر زیاد وابسته مادر نبود اما مهدی چه؟ فاصله تهران تا ماهشهر زیاد بود با خودش می گفت این بچه دیگر نمی تواند به این راحتی به دیدارش بیاید. گریه که می کرد یاد مادرش می افتاد که چگونه با سرنوشت او بازی کرد. او  را مسبب همه این مصیبت ها می دانست ... بچه ها که رفتند نازی تنها شد. اقوامش هم یکی یکی عازم تهران بودند. اما او محکوم به ماندن شده بود. علی داد نه غیر از کار در شرکت نفت، می توانست کاری انجام دهد و نه جایی غیر از خوزستان می توانست زندگی کند. این شد که نازی نتوانست با آنها همراه شود و برای همیشه و دور از فرزندان و فامیل در خوزستان ماند...

نوشته شده توسط الهام در جمعه یکم اردیبهشت 1391 |

نازی در ماهشهر چندان احساس غربت نمی کرد. بسیاری از اقوامش بین سال های 1300   تا 1320به آبادان و ماهشهر مهاجرت کرده و با این شهر و مردم مهربانش خو گرفته بودند.

اقوام نازی

این نوشته پشت عکس بالاست...

به محض رسیدن همراه دو فرزندش در خانه ی رضا که به تازه گی به ماهشهر آمده بود اقامت کرد. گرمای سوزان و هوای شرجی ماهشهر با طبیعت نازی که به تازگی از دهاقان با آن آب و هوای معتدل آمده بود سازگاری نداشت اما با خودش می گفت تحمل گرما بهتر از تحمل دردهاست. بهتر از تحمل شنیدن حرف زور ربابه، مادرم هست. همینکه از دست نیش و کنایه های او رها شده بود و نق و نوق مادرش بالای سرش نبود خدا رو شکر می کرد. کینه عمیقی که از او به دل گرفته بود برای هیچکس باورکردنی نبود. سال ها گذشت.  کنار فامیل و فرزندانش زندگی را هر چند سخت می گذراند. پنج سال از آمدن نازی به بندر ماهشهر گذشته بود که مردی از ایل هفت لنگ بختیاری و از طایفه اورک شهر ایذه، به خواستگاری نازی آمد. علی داد با آن چشمان رنگی، سال ها بود که پس از فرار  از یک ازدواج اجباری ترک زادگاه خود را کرده بود و برای کار در شرکت نفت عازم این شهر زیبای بندری شده بود. هنوز چندسالی از اقامتش نگذشته بود که با زنی بیوه پیوند زناشویی بست. حاصل این ازدواج دختری بود به نام پری. اما اختلاف و ناسازگاری سبب جدایی علی داد از آلبس شد. مرد بختیاری با آن قد و قامت بلند،  نازی را در خانه یکی از اقوام دیده و عاشق اش شده بود. آن روز هوا شرجی بود. نازی به همراه مهدی به خانه جمیله رفته بود تا با هم روی بالشت ها و ملحفه های دوخته شده گلدوزی کنند. وقت رفتن همین که در خانه را باز می کند با علی داد چشم تو چشم می شود و از آن روز به بعد علی داد یک دل نه صد دل عاشق نازی می شود و از صاحب خانه می خواهد تا نازی را برای او خواستگاری کند. جمیله هم به نازی می گوید اما نازی راضی به ازدواج نمی شود. می گویند علی داد آنقدر رفت و اومد و این دید و اونو دید و هدیه آورد و پیغام و پسخوان داد تا بالاخره نازی راضی شد و این ازدواج سر گرفت. نازی دلش می خواست مهدی پسر کوچکش را هم که حالا دوازده سالش بود با خودش ببرد اما رضا قبول نکرد و گفت درست نیست برادرهایم زیر دست ناپدری بزرگ شوند. نازی نگران مهدی بود که هنوز بچه است و به وجود او احتیاج دارد. به همین خاطر بود که نمی خواست ازدواج کند اما از طرفی چه می شد کرد. خودش می گفت امان از حرف مردم! تو جامعه آن روز ایران، یک زن اگر بی شوهر می ماند خیلی سخت بود همه به او جور دیگری نگاه می کردند نگاه ها انسان را عذاب می داد. ازدواج تنها راه چاره بود... داشت با خودش فکر می کرد که همیشه سایه یک زور بالای سرش بوده دیروز مادرش و امروز هم رضا...  

نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 |
این داستان روایتی است بر اساس واقعیت و خیال تا به ایذه برسم و از شرح سفرم بگویم...

از میان دختران سدمحمود؛ معصومه، ماهرخ، نازی و خورشید، ماهرخ تو جوانی وقتی می خواست بچه چهارم را به دنیا بیاورد سر زا رفت. خوب یادم هست که مادربزرگ چگونه از زایمان وحشتناک ماهرخ می گفت که دست قابله تا جگرش رفته بود. همین باعث مرگ او شد. وقتی مرد سه تا بچه قد و نیم قد داشت. رضا، عذرا و صدیقه. حالا بچه ها از مادر یتیم شده بودند. سدمیرزا، شوهر ماهرخ مونده بود با این بچه ها چه کار کنه. چشم ها دنبال زن جدیدی برای سدمیرزا می گشتند تا بتونه بچه ها رو ترو خشک کنه. پچ پچ ها و یواشکی و درگوشی حرف زدن ها شروع شد. قلب نازی تپ تپ می زد نکنه که بخوان بِدنش به سدمیرزا... آخه سدمیرزا شوهرخواهرش بود چطور می خواست حالا همسرش بشه؟ چطور می خواست برای بچه های خواهرش مادری کنه؟ نازی جوون بود وزیبا و کلی خواستگار داشت. دلش می خواست زن مرد جوانی بشه و برای خودش خانمی کنه. ولی نقشه ها ریخته شده بود و چشم ها نازی رو بربر برانداز می کردن که مدام با اون دامن تومون قری اش و لچک روی سرش وحشت زده از این ور حیاط می رفت اون ور حیاط و دعا دعا می کرد که قرعه به نام او نیفته. اما افسوس که دعاها هم کارساز نشد و ربابه مادرش، نازی رو از تو حیاط صدا زد. پاهای نازی شل شده بود و نای رفتن نداشتند. برگ های درختان بالای سرش هم مثل قلبش که از تو سینه اش داشت می زد بیرون تندتند از رو شاخه ها می افتادن پایین. تو دخترای سدمحمود نازی از همه شیطون تر و سرزبون دارتر بود. به قول پدربزرگ کسی حریف زبون اش نبود. ربابه هم  فکر کرده با این زرنگی و دست و پاداری فقط نازی می تونه از پس بچه ها بربیاد. وقتی هم معصومه به مادرش گفته بود نازی خیلی جوونه و پر شر و شور شاید نتونه، در جواب معصومه گفته بود بره تو زندگی از های و هوی می افته و قدری آروم می شه و قرار می گیره. شاید قسمت بوده که با کسی دیگه ازدواج نکنه. آخه هر خواستگاری که می اومد ربابه ایراد می گرفت حالا هم گذاشته بود پای قسمت! با غضب به مادرش نگاهی انداخت و در حالیکه چشم هایش پر از اشک شده بود زیر لب و تو دلش می گفت: آخه چجوری تونستی با سرنوشت من بازی کنی؟ تو که می دونی من چقدر خواستگارای خوب دارم که انتخاب هر کدام از آنها یعنی خوشبختی. اما فایده نداشت دیگه فهمیده بود کارازکار گذشته و تصمیم ها رو گرفتند، بدون اینکه خودش دخالتی داشته باشه. سرش را پایین انداخته بود و آروم آروم خودش را به سمت اتاق پنج دری می کشاند دیگه حتی صدای پرنده ها و خش خش برگ های پاییزی را زیر پاهاش نمی شنید. تو راه داشت فکر می کرد چه نقشه هایی برای آینده اش کشیده بود. به فرامرز فکر می کرد که تو خواستگاراش از همه بیشتر دوسش داشت. برای خودش چه روزها و رویاهایی ساخته بود. چراغانی شب عروسی، لباس عروسی و جشن و پایکوبی، سوار اسب تا خانه بخت و بعدش بچه هایی که به دنیا می اومدن یکی یکی! با خودش می گفت عجب روزگاری شد. ماهرخ نیستی که ببینی مرگ تو با سرنوشت من چه کرد؟ فرامرز می خواست یک هفته بعد از زایمان ماهرخ بیاد خواستگاریش. ربابه اونقدر این پا و اون پا کرد که بالاخره اتفاقی که نباید می افتاد افتاد! تازه می گفت خواست خدا بوده که تو بری برای بچه های خواهرت مادری کنی. چه کسی بهتر از خاله! بچه ها نباید زیر دست زن بابا بزرگ بشن! با خودش می گفت کاش فرامرز یک هفته زودتر آمده بود. یک هفته ای که به اندازه یک عمر سرنوشت او را تغییر داد. تمام این ای کاش ها را کاشت اما هیچ کدام سبز نشد...

ادامه دارد...

نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 |
صبح فردا از تهران به سوی اصفهان حرکت می کنیم و پس از یک روز اقامت در این شهر، دوباره بارمان را خواهیم بست و با کوله باری از عشق به سرزمین چهار محال و بختیاری می رویم تا با گذر از دروازه های محکم و استوار زاگرس به خوزستان و اولین شهر آن ایذه؛ شهر سنگ نگاره ها و سنگ کندهای کول فرح، اشکفت سلمان و شیران سنگی و مرد پارتی و ... به  ایذه شهر مقدس، شهر هزاره های دور پا نهیم تا به زنان و مردانش درود فرستیم و باستانی بودن نوروز را در نگاه های پاک و معصوم کودکان آن به نظاره بنشینیم.


نوشته شده توسط الهام در جمعه چهارم فروردین 1391 |

یک سفر بی مقدمه همراه شیرین. خانوداه دولتشاهی از نسل دولتشاه بزرگترین فرزند فتحعلیشاه قاجار هستند که دولتشاه مدتی حاکم کرمانشاه بوده است.  آخرین سفرم در سال 1390 در شهر اراک رقم خورد و  از 20 تا 26 اسفند مهمان خانواده شیرین بودم.

بعضی آدم ها برای من هرگز تمام نمی شوند یا خیلی دیر تمام می شوند. شیرین از جمله آنهاست که تا امروز و پس از 6 سال هنوز برایم شیرین است.  من او را اذیت کرده ام! خودش این را می داند اما بارها از او تقاضای عفو کرده ام! و او به من گفته است که گذشته را فراموش کنم و اشتباهات را دیگر تکرار نکنم درسی که تمرین می کنم! ما با هم اختلاف زیادی داریم. با هم دعوا می کنیم. سر هم داد می زنیم. گاهی اوقات هم کم مونده موهای هم را بکشیم. اما هنوز برای هم تمام نشده ایم!

در این 6 روز مامان شیرین و آقای دولتشاهی بزرگ آنقدر محبت کردند که هرگز فراموش نخواهم کرد. این سه یا چهارمین باری بود که به اراک می رفتم

در دو روز از این روزها همراه شیرین به کلاس های راهنمای گردشگری رفتم. این کلاس ها هرچند کامل نیست اما وقتی در شهر تهران خیلی چیزها، خیلی خوب برگزار نمی شود از شهری مثل اراک چه انتظاری می شود داشت؟! با این وجود کلاس معماری با نمایش عکس و اسلاید برگزار شد بطوریکه توضیح سازه چهارتاقی با عکس همراه بود.

آشتیان؛ شهری که هرگز دیده نشد!

یک روز  همراه مامان و بابای شیرین به سمت آشتیان حرکت کردیم تا از این شهر دیدن کنیم. شیرین بیشتر شهرها و روستاهای اراک را رفته است. تصمیم گرفتیم همین طور که ماشین حرکت می کند ما هم از داخل ماشین از مسیر و تابلوها و راه و روستاها و طبیعت عکاسی کنیم. ما به  این شهر رسیدیم اما هرگز آن را ندیدیم و آشتیان و خاطره بد آن به دل ما ماند و این شهر برای من به شهری که هرگز دیده نشد نام گرفت! چقدر گلایه، دیگر بس است و این بماند... 

عکاسی از مبدا تا مقصد

























و این کفش دوزک های جلوی ماشین
















جاده پیچید و ما پیچیدیم...


جاده تمام شد و ما رسیدیم اما ندیدیم...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 |
 پنج شنبه 1 دی ماه 1390 شمسی، در ساعت 4:30 بامداد، برای دیدن سرو هرزویل، روستای پلکانی و زیبای ماسوله و تالاب انزلی از تهران حرکت کردیم.

جاده منو فریاد می زنه...

طلوع خورشید پس از بلندترین شب سال









ساعت 8:20 دقیقه به منجیل زیبا با بادهای افسون کننده اش، که توربین های زیبای آن را سالیان سال است برای تولید انرژی و برق می چرخانند رسیدیم. در ابتدای شهر منجیل و در رستوران خسروی صبحانه خوردیم و در ساعت 9:10  به سمت توربین های بادی منجیل رفتیم و پس از بازدید از توربین ها و دریاچه سد سفید رود که آبی بودنش را از انعکاس رنگ آسمان دارد.

به سمت روستای هرزویل که در سمت شرق شهر منجیل قرار دارد حرکت کردیم. در ابتدای جاده ای که ما را به این روستا می رساند هیچ تابلویی از اسم روستا(هرزویل) مشاهده نمی شود. ماشین از یک جاده شیب دار بالا رفت و پس از طی مسافتی در حدود یک کیلومتر اسم روستا را  روی تابلویی دیدیم. مسیر جاده را دنبال کردیم و از میان درختان زیبایی که در دو طرف جاده از نیرو و فشار بادهای منجیل کج شده بودند گذشتیم. از پیرمرد روستا پرسیدیم سرو هرزویل کجاست؟ او هم به ما گفت: جلوتر که رفتید به یک دوراهی می رسید جاده سمت راست را که بروید باز کمی جلوتر به یک دوراهی دیگر می رسید دوباره به سمت راست می روید سرو همان جاست! آری، سرو همان جا بود استوار و پابرجا قد کشیده بود و گویا هزار سال است که از آخرین دیدارش  با ناصرخسرو می گذرد. سروی به جاودانگی خدا... به قامت آزادی... به سبزی زندگی... به استواری کوه... به زایش مهر... به دوبال اهورامزدا... به سرش که همیشه بالاست!

سرو در تمام زندگی انسان بوده، هست و خواهد بود. حضور این درخت همیشه سبز که قدیمی ترین موجود زنده دنیاست، بصورت بته جقه ، روی لباس ها،  ترمه ها و سفره های قلمکار اصفهان تا نخل های عزاداری محرم و تاج گل، هم در زندگی و هم در مرگ مشهود است.

سرو چم(راست قامت)، سرو سهی(راست قامت)، سروناز، سرو آزاد، همه از یک خانواده هستند. روی سنگ های تاریخ هم نقش بسته است همان جا که بر حجاری های تخت جمشید استوار و پابرجا ایستاده است. سرو ابرکوه(در مسیر یزد به اقلید در استان فارس قرار دارد) با قدمتی بیش از 3 هزار سال که گفته می شود مسن ترین موجود زنده ایران است، سرو سیرچ در استان کرمان و سرو هرزویل در استان گیلان قدیمی ترین سروهای ایران هستند. دور سرو هرزویل حصار کشیده شده است و مردم برای مراد و حاجت خود به  آن دخیل بسته اند و حتی پارچه های دخیل را روی شاخه های آن هم می بینی. شاخه های درخت در مدت عمر طولانی خود آنقدر رشد کرده اند که درهم تنیده شده اند. ساعت 10:45 دقیقه سرو زیبای هرزویل را ترک کردیم و از همان جاده راه خود را پیمودیم تا به ابتدای جاده منجیل رسیدیم. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط الهام در یکشنبه چهارم دی 1390 |
...دوست دارم اول از خوبی های سفر بگم: خیلی خوشحال بودم که در این سفر ،همسفر اردشیر کامکار بودم ... با دکتر ناصر کرمی یک سفر علمی داشتیم ... شب کویر را ستاره باران دیدم ماه کمی مانده بود تا کامل شدن صبح طلوع خورشید را  از بام کارونسرا دیدم  و انعکاسش که در آب حوضچه افتاده بود... از رمل بالا رفتم روی رمل ها خوابیدم و از آن بالا با سرعت پایین آمدم ...

...با خودم خیلی کلنجار رفتم که کویر نرم اما نشد که نشد رفتم اما کویر ،کویر نبود نمی دانم آنچه باید می گذشت نگذشت!...برنامه خوبی بود اما کویر، کویر نبود... برنامه خوب بود اما گاهی نمی گذارند کویر بکر بماند گاهی نمی شود سکوت کویر را شنید و افسوس که گاهی کویر آلوده می شود با صدای ما ، رفتار ما ، کردار ما و  گفتار ما ... افسوس ...

...سپاس از الهام و عمو امیر برای تدارک و برگزاری این برنامه...

نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 |
دوباره کویر دوباره شهداد دوباره کلوت دوباره آسمان پرستاره دوباره کوه ها دوباره سه تار دوباره من و تنهایی یکباره جیغ دوباره سکوت دوباره غروب دوباره طلوع دوباره دب اکبر دوباره جاده دوباره رفتن یکباره ماندن دوباره گشتن دوباره صبح دوباره روز دوباره شب دوباره ...یکباره ...

قلعه شفیع آباد و سرو ۸۰۰ ساله سیرچ را دیدیم. از کنار برف های سیرچ رد شدیم بدون آنکه دوباره برف بازی کنیم و نلرزیم. دیدن باغ شازده ماهان و زیارت شاه نعمت اله اما این بار در شب... همین 

 فقط نوشتم که یادم بماند در روزهای ۱۲و ۱۳ و ۱۴ و ۱۵  بهمن ۱۳۸۹ تهران نبودم کویر بودم... 

 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 |

پشت هیچستان هیچی است که در آن قلب یک ناچیزی رو به وسعت همه چیز باز است. کویر جایی است که در آن آسمان و زمین در دو سوی آن به هم دوخته شده اند. کفش هایم را درآوردم پابرهنه بر خاک کویر جایی که هیچ خاری پایت را نمی آزارد راه رفتم. روی خاک کویر قلب خدا را کشیدم و درونش نشستم درآن هنگامه ای که خورشید غروب می کرد و آسمان قرمز و زمین که تاریک می شد. آسمان که ستاره باران بود. ماه که از زیر زمین طلوع کرد و تا فرق آسمان آمد. دور آتش بودیم با شجریان؛ شب، سکوت، کویر.اوج آواز انسانی که پیامش تا خدا می رسد و آن چه شنیدنی است را به گوشش می رساند. اسطوره ای به غایت وصف ناشدنی که هرچه می شنوی تازه است و بدیع... کنار آتش تا سپیده دم منتظر طلوع خورشید ماندیم. ابر و باد و مه و خورشید و فلک را در کویر دیدیم که در کارند تا ما به قول سعدی نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم... خدایا همه عظمت تو در کویر جمع است جایی که باید هیچم کنی جایی که باید هیچ شوم هنوز تا هیچ شدنم مانده است... خدایا کمک کن...

... پیام رسیده: زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد. دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه هفتم آذر 1389 |
 صدای پای آب، برگ های زرد و نارنجی و قرمز و سبز، کوچه باغ های باریک و خاکی،درختان تبریزی بی برگ، قندیل های کنار رودخانه، آسمان نیلگون، چشمه زلال، خزه هایی که سنگ را سبز کرده بودند، صدای پرندگان، صخره های مستحکم، کوه هایی که رویشان برف پاشیده شده بود.وای! چه بگویم از این همه زیبایی که وصف این همه از من تنها برنمی آید. طبیعت وصف ناشدنی است باید با طبیعت بود و همزادش شد باید با طبیعت بود تا خدا شوی... این سو کوه آن سو کوه و پشتش نمی دانم چیست شاید آبشاری شاید چشمه ای شاید دشتی شاید کوهی شاید...  خدایا دوستت دارم آنقدر که تو می دانی و من نمی دانم...

... کنار قصر ناصری آشغال و زباله بیداد می کرد. چرا طبیعت را آلوده می کنید؟! "خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملتی) را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند" آیه ۱۱ سوره رعد- تغییر یا عدم تغییر با توست تو که مختاری! 

 

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 |

... پاییز است و روز هفتم آبان ماه سال 1389. ماهی میان مهر و آذر! ماهی که از مهر گذشته و به آذر نزدیک است. همین دوری و نزدیکی... دوری  آذر از آبان و نزدیکیش به دی، دوری دی از آذرو نزدیکیش به بهمن و آمدن اسفند این آخرین ماه واین قصه که تکرار می شود و این زمستان که تمام می شود واین بهار که می آید تا دوباره تازه شویم و سبز بروییم تا دوباره جوانه زنیم و شاد بخوانیم و خود را بتکانیم که زمستان رفتنی است و بهار آمدنی. و این بهار و تابستان و پاییز و زمستان است که آمده اند و رفته اند و ما که آمده ایم تا سعادت یاریمان کند، کوله بار رسالتمان را عاشقانه و عارفانه بر زمین بگذاریم و برویم! باشد که باشد این چرخ گیتی/ اما نباشد عمری به هستی

...   پاییز است و روز هفتم آبان ماه سال 1389. داخل شهر کاشان شدیم و از میدان مدخل که امروز نامش ولیعصر است گذشتیم. بر روی تابلویی نوشته بود نوش آباد. از کاشان هفت کیلومتر دور شدیم تا اینکه ساعت 11:30 به نوش آباد رسیدیم. قبلا با آقای ناظری از کارمندان اداره میراث نوش آباد هماهنگ کرده بودیم که ما را در شناساندن شهر زیرزمینی راهنمایی کنند. به نوش آباد که وارد شدیم بر روی دو تابلوی قهوه ای رنگ نوشته شده بود: راه ورودی 1 –راه روی 2 ، بنا به راهنمایی آقای ناظری ما از راه ورودی دو وارد بافت قدیمی نوش آباد شدیم. برای بازدید شهر زیرزمینی از آب انباری که متعلق به دوره صفویه بود وارد شدیم که برای سهولت بازدید کنندگان از درون آب انبار راهی برای داخل شدن به شهر زیر زمینی ایجاد کرده بودند. آقای ناظری داخل آب انبار منتظر ما بود ابتدا داخل آب انبار شدیم و بر روی صندلی هایی که آنجا چیده شده بود نشستیم و ایشان در مورد قدمت این بنا و شهر زیر زمینی برایمان صحبت کردند. آب انبار با 47 پله به اعماق زمین متعلق به دوران صفویه و به شکل هشت وجهی و سقفی گنبدی و با مصالح سنگ و ساروج ساخته شده بود. برف و باران تامین کننده آب این آب انبار بوده که از طریق منفذهایی که  در بالاترین نقطه دیوارهای آن قرار داشت به داخل آب انبار وارد می شده است. آقای ناظری می گفتند که این خاصیت ساروج است که با آب زنده است و این بنا اگر آب نبیند به مرور زمان دچار آسیب و در نهایت نابودی می شود. البته امروز نمی شود آب انبار را از آب پر کرد اما می شود با سیستم آب دادن قطره ای این بنا را حفظ کنیم. جای چوب بست ها بر روی دیوارهای آب انبار  پیدا بود و روی آنها را به این دلیل نپوشانده بودند که اگر در آینده قسمت هایی از بنا دچار آسیب شد از طریق همین چوب بست هایی که متعلق به گذشته است به مرمت آن بپردازند. در بالای دیوار دو دریچه رو بروی هم قرار داشت که به منظورتهویه هوا و ورود اکسیژن وخنکی آب و جلوگیری از بودارشدن آب بکار می رفته. دریچه دیگری وجود داشت که هرسال از آن برای تمییز کردن آب انباراستفاده می کردند. (از بادگیرهای دو دریچه داخلی آب انبارکه مانند بادگیرهای شهر یزد بود و نیز سقف گنبدی آب انبار که میان خانه های قدیمی قرار داشت دیدن کردیم) آب داخل آب انبار از طریق دو شیار که در کف ورودی آن قرار داشت وارد پایاب می شده است. این آب انبار هم مثل بسیاری از آب انبارهای شهرهای ایران زیبا و دیدنی بود... و اما از شهر زیرزمینی "اوئی" نوش آباد، هرچه بگوییم کم گفته ایم. این شهر متعلق به دوران ساسانیان و اوایل دوران اسلامی است. می گویند عمق آن از 3 تا 18 متر است و چندین هزارمتر وسعت دارد که امروز تنها 200 متر یک طبقه از 3 طبقه آن قابل بازدید می باشد. دو طبقه در زیر طبقه اول قرار دارد که با چاه هایی به هم ارتباط دارند که وقتی وارد شهر زیر زمینی می شوی اگر دقت کنی در گوشه هایی از این طبقه آن را می بینی که بر روی آن دریچه ای قرار داده اند. شهری دست کن که جای تیشه های حجار بر روی آن پیداست، ما را به گذشته های دور و رنجی که از ظلم و بیداد زمان می بردند، می برد. از دالانی به دالانی دیگر از اتاقی به اتاقی دیگر ما را از فکر و هوش و ذکاوت انسان دیروز به تعجب واداشت. اتاق ها و دالان هایی با ارتفاع 180 سانتیمتر که سرویس بهداشتی نیز در آن تعبیه شده بود. وجود طاقچه و رف برای قرار دادن پی سوز در جای جای این طبقه جالب بود. هوای داخل بسیار خنک و مطبوع بود. این شهر در واقع جنبه دفاعی داشته (مانند بسیاری از دژها و قلعه ها) و به منظور حفاظت از جان مردم ساخته شده که گویا تا عهد قاجار نیز از بخش هایی از آن استفاده می شده است. و راه های ورودی چاه مانند آن درقسمت های پر رفت و آمد شهر مثل بازار، حمام، مسجد و ... قرار داشته تا به هنگام حمله دشمن سریع از طریق آن به زیرزمین بروند. در یکی از اتاق های طبقه اول چاهی قرار داشت که آقای ناظری برایمان از ویژگی های آن صحبت کرد که  به شکل حرف انگلیسی U  ساخته شده و وقتی دشمن از دهانه خارجی آن واقع در بیرون از شهر وارد می شده باید چهارده متر به صورت عرضی و با ارتفاع بسیار کم و بطور سینه خیر(پایین حرف U) را طی می کرده و هنگامی که می خواسته از قسمت دیگر چاه (طرف دیگر حرف U) خارج شود و به شهر زیرزمینی حمله کند افرادی که به عنوان نگهبان در بالای چاه بودند به نشانه هشدار صدا می کردند اوئی و این یعنی خبر ورود دشمن و آمادگی برای دفاع. هنگامی که دشمن قصد بالا آمدن از چاه را داشته سنگ آسیابی که در وسط آن سوراخی قرار داشت را بر روی دریچه آن قرار می دادند و از داخل آن با نیزه دشمن را از پای در می آوردند.(تمام چاه های پدافندی به این شکل ساخته شده است)و حتی گاهی با بستن در خروجی دشمنان دچار خفگی می شدند و همان جا از بین می رفتند! و مردم نفس راحتی می کشیدند.آثار بسیاری از دوره های مختلف در این شهر باستانی کشف شده است. از پله های آب انبار بالا رفتیم. از اعماق زمین بیرون آمدیم و قدم بر روی زمین گذاشتیم. به پدران و مادران، به زنان و مردان دیروزمان افتخار کردیم و افسوس خوردیم که ما چه را پس رفت کردیم.

نوش آباد دیدنی ها و آثار باستانی بسیاری دارد که متاسفانه به دلیل کمبود زمان نتوانستیم از آنها دیدن کنیم این آثار عبارتند از : قلعه سی زان - قلعه شجاع آباد- کارونسرای وزیر- قلعه فخرآباد- حمام قلعه فخرآباد- برج عشق آباد- قلعه اقبالیه - مسجد جامعه عتیق - مسجد چاله یا قائمیه - مسجد حضرت علی - میدان زمین وقفه - بقعه امامزاده محمد.

بعد از بازدید از این شهر زیرزمینی به سوی آبشار نیاسر به راه افتادیم ساعت 2:30 در پارک مجاور آبشار ناهار را خوردیم وبعد از صرف ناهار از رودخانه عمودی نیاسر دیدن کردیم. آبشار نیاسر زیباست اما آرام نیست. هیاهوی اطراف و جمعیتی که برای دیدن آن آمده اند و مغازه هایی که لواشک قواره ای( لواشک متری و قواره ای ندیده بودم که در نیاسر دیدم. کلی خندیدیم) و آلوچه و نوشابه و پفک و اسباب بازی و بستنی و ... می فروختند دیگر نمی شد تنها صدای آبشار را شنید دیگر نمی شد از زیبایی وصف ناشدنی آن لذت برد دیگر نمی شد کنارش یا روبرویش نشست و قدری نفس کشید انگار دوباره شهر کوچ کرده بود و این بار به کنار آبشارنیاسر. قدری مصنوعی بود حالا می فهمم چرا هربار می گفتند برویم نیاسر دوست نداشتم. هرجا پای بشر راحت به طبیعت می رسد هرجا که تنها می تواند با یک ماشین و با چند قدم پیاده روی به طبیعت برود آنجاست که از زیبایی اش کاسته می شود! دوباره آشغال و زباله چشم ها را می رنجاند. دوباره صداها گوش را می آزرد. طبیعت خسته بود...

آی آدم ها انرژی طبیعت را با خود ببرید اما نشانه های آدمیزادی خود را در طبیعت جا نگذارید.

«طبیعت رفتگری ندارد که ریخت و پاش ما را جمع کند بنابراین آن را آلوده نکنیم ما مسئولیم و به قول سهراب سپهری جوری به طبیعت برویم که هرگاه آن را ترک کردیم گویی کسی آنجا نبوده است»

نیاسر زیبا هم دارای آثار باستانی است از جمله: آتشکده چهار طاقی- غار رئیس- چشمه اسکندریه- کوشک قاجاریه  

سفر یک روزه ما به نوش آباد و نیاسر هم  به پایان رسید و ارمغانش شاید خاطراتی است که تا همیشه می ماند.

 سایت ها و وبلاگ های مرتبط با نوش آباد:

درجستجوی " ور " در نوش اباد کاشان وسپس درسراسر ایران ـ نوش آباد وطنم خاکش کفنم ـ  ـ سایت شهرداری نوش آباد ـ شهر زیرزمینی اوئی نوش آباد آماده ثبت جهانی است  

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه نهم آبان 1389 |

خاک سرخ، کوچه های باریک، مدرسه دانشوری با سردری کاشی کاراز سایت بیابان ها و کویرهای ایرانی شده و سال 1326 که بر آن حک شده، آتشکده هارپاک، زنان و مردان قدیمی، آری همه اینها هست اما ابیانه دیگر ابیانه نیست!

کاش خانه های جدید در کنار خانه های قدیمی نمی ساختید! کاش درهای چوبی و کوبه های آهنی آن را نمی فروختید و جایش درهای آهنی و زنگ ها را نمی خریدید! کاش زنان با چارقد گل گلی و دامن چین چین در کوچه ها راه می رفتند و نمی نشستند و لواشک ماشینی نمی فروختند!کاش نمی گفتند عکس نگیرید مردان ما حزب اللهی هستند غیرت دارند! اما نمی دانم چرا وقتی زنانشان لواشک می فروشند بی غیرت می شوند! کاش ابیانه از ریتم نمی افتاد! کاش ابیانه، ابیانه بود... 

ابیانه؛ روستای خاک سرخ ایران - شماره ثبت میراث فرهنگی30/5/1089.54- (در زبان محلی "ویونا"(بیدستان) نامیده می شود)

درمیان 4 روستای تاریخی و توریستی ایران؛ ابیانه، ماسوله، کندوان و میمند، ابیانه؛ روستای خاک سرخ ایران با چشم انداز بسیار دیدنی و شگفت انگیز چونان نگینی در دل کویر کاشان می درخشد و در همه فصول سال خواهندگان خود را دارد. معماری ابیانه شباهت بسیار زیادی به خانه های ماسوله در استان گیلان دارد. خانه هایی چندین طبقه که حیاط هر خانه پشت بام خانه ی دیگر است، از ویژگی های معماری منحصربه فرد این دو روستای زیبا و دیدنی است. ابیانه در دل کوه های مرکزی ایران و در میان رشته کوه های کرکس قرار گرفته است. شاید بتوان بخش زیادی از  بقا، عظمت و حفظ سنت ها و آداب و رسوم و حتی نوع پوشش زنان و مردان این روستای تاریخی را محصور شدن بین این کوه ها و ارتباط  کمتر با شهرها و روستاهای مجاور دانست چراکه ابیانه آخرین روستایی است که "بعد از روستاهای هنجن، یارند، کمجان، برز و طره گذشت و بی بست"، در انتهای جاده ای که  بعد از آن دیگر راه به جایی ندارد واقع شده است تا این روستا هرساله میزبان بسیاری از گرداشگران داخلی و خارجی باشد.  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط الهام در یکشنبه دوم آبان 1389 |

از بی قراری ما تا رسیدن به آبشار وانا  در جاده هراز و روستای شاهاندشت 70 کیلومتر فاصله بود. وقتی از هیاهوی شهر دور می شوی و میان کوچه های باریک و خاکی قدم می گذاری، از کنار چنار چندصدساله عبور می کنی، هوای دلپذیر و خنک  به اعماق روح و جان سرب گرفته ات دمیده می شود با خودت می گویی چقدراز طبیعت دور شده ایم و به چه بهایی آواز پرندگان را به صدای بوق های روح تراش فروختیم که امروز اگر میان این همه صداهای نابهنجار حتی اگر پرنده ای هم مانده باشد که برایمان آواز بخواند دیگر نمی شنویم! که آوازشان در جایی که از بوق و دود، خبری نیست بیشتر به گوش می رسند!...

سکانس اول:ما به سوی آبشار می رفتیم، خلاف جهت رودخانه ای که از دل آبشار زاده شده بود و به سوی دریا می رفت...دماوند همیشه دربند هم پیدا بود با خود می گفتم دربندی دماوند نه از سر جور است اقتضای طبیعتش این است اما اقتضای طبیعت انسان آزاده دربندی نیست آزادی است و وارستگی و رهایی و رفتن و حرکت! و می خواندم: سرزمینم به بلندی دماوند به تمام کوه های استوار پای در بند...مگر می شود از دیدن دماوند زیبا دل کند اما می رویم تا به آبشار برسیم... سراسیمه خود را زیر رگبارهای بلورینش انداختیم. دوبار خیش شدن و رفتن زیرآبشار صفایی وصف ناشندنی داشت. وجودم خیس شد اما برای ادامه زندگی روحم تازه شده بود. اگر این طبیعت نبود مطمئنا زیر چکمه های روزگار له می شدیم. زیر آبشار برای همه دوستان دعا کردیم.دعا کردیم برای فردایی بهتر که شاید ما نباشیم اما آیندگان باشند و گذشته را چراغ راه آینده کنند. یاد ماهی سیاه کوچولو افتادم آنجا که می گوید: " مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم _ که می شوم_ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."

سکانس دوم: از کوه کنار آبشار برای دیدن قلعه تاریخی ملک بهمن که  در ارتفاع و بر بلندای کوهی صخره ای ساخته شده بود بالا رفتیم مسیر سختی بود اما رسیدیم. در جایی میان درختان و در پایین قلعه اطراق کردیم. قلعه باشکوهی است که می گویند راه ورودی قلعه یک راه زیرزمینی است.قدری در اطراف قلعه چرخیدم و از تپه ی کنار قلعه بالا رفتم که یکباره چاه زیرزمینی عمیقی دیدم که وجود این چاه کنار قلعه عجیب و وحشتناک بود، فکر می کردم اگر به آن سقوط کنم مثل فیلم های علمی تخیلی نمی دانم سراز کجا در می آورم و یا اصلن زنده می مانم یا نه! آن چاه کنار قلعه خیلی عجیب بود و نمی دانم این همان راه ورود به قلعه بود یا نه؟! فضای پشت قلعه طبیعت بکر و زیبایی داشت که آبشار از آن بالا به پایین فرود می آمد.

سکانس پایانی: از همان کوه کنار آبشار پایین آمدیم اما راه برگشت و پایین آمدن قدری سخت تر بود و هرآن احتمال سقوط و نابودی می رفت اما خدا را شکر با کمک دوستان همه به سلامت به پایین و کنار آبشار رسیدیم و در امتداد مسیر رودخانه و اینبار در دل شب به سوی ابتدای جاده ای که از آنجا سفر را آغاز کرده بودیم رسیدیم و دوباره راهی تهرانشهر شدیم.

 ... به کوچه کوچه این سرزمین بندم اما دعا کن بروم! 

... روز جهانی کودک را به تمام کودکان دنیا تبریک میگم. به ویژه به دوستان خوب دهه هشتاد خودم وانیای عزیزم، طاها، شمیم، روشان، ترنم، بهرام و... تمام کودکان این مرز و بوم.

مرتبط:قلعه ملک بهمن لاریجان  آبشار شاهداندشت و قلعه ملک بهمن قلعه ملک بهمن و آبشار شاهداندشت

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه هجدهم مهر 1389 |

... پاییز  است،  اندکی  از  مهر  گذشته  است.  هوا  هنوز  گرم  است. 
درختان  هنوز  سبزند  اما  گاهی،  جایی  برگ  های زرد و نارنجی،  این  آغازگران  فصل  شورانگیز  پاییزی،  ندابخش  سوز  و  سرمای  زمستان اند، ترانه  خوان غزل های باران اند... پاییز  رنگی  با  صدای خش  خش  برگ  ها  در  زیر  پاهای  عابران  پیاده  و  بی  قراری کلاغ های تنهایی از راه  رسید  و ما  در  ابتدای  راهی  بودیم که  بعد از تونل  کندوان، سمت راست جاده بر روی تابلویی نوشته شده بود یوش!... یوش زیبا زادگاه  نیما  یوشیج  پدر  شعر  نو  این  سرزمین  است.  از  پیچ  و  خم  های  جاده، از کوچه باغ های یوش که امروز نام احمد شاملو*! و سیروس طاهباز! بر کوچه های این روستا  نوشته شده است!، گذشتیم تا به خانه اجدادی نیما رسیدیم. خانه ای با معماری و گچ بری های بسیار زیبا که متعلق به دوره قاجار است. خانه ای با اتاق های تو در تو، کفی با الوارهایی که گاه تکان هایش را زیر پاهایت احساس می کردی و سقف های چوبی رنگارنگ اتاق که برخی از آنها کار مرمت امروز بود که در قیاس با دیروز چه زشت بود! کتابخانه یکی دیگر از اتاق های خانه بود. عکس های نیما بر روی طاقچه و مجموعه ای از وسایل و آثار قدیمی او  درون مکعبی شیشه ای، در وسط هر یک از اتاق ها قرار داشت. بعد ازدیدن خانه به حیاطی آمدم که نیما سالیان سال است در آن خفته است و در دو سوی او خواهرش و سیروس طاهباز آرمیده اند. بچه ها عکس گرفتند و بعد در هشتی خانه دور هم تعدادی از اشعار نیما را خواندند. از خانه بیرون آمدیم و دوباره از همان کوچه باغ ها، با دیوارهایی از جنس کاهگل، با درهایی از جنس چوب، با کوبه هایی از جنس آهن، با کوچه ای از جنس زنان و مردانی قدیمی، خداحافظی کردیم. بعد از خوردن ناهار در کنار رودخانه و قدری استراحت از قلعه ی پولاد بلده دیدن کردیم. البته نتوانستیم به بالای قلعه برویم اما از همان پایین، باقیمانده و خارج قسمت قلعه ای را دیدیم که دیگر از عظمت و شکوه آن چیزی باقی نمانده است.

خانه نیما-برگرفته از سایت کازرون

ای آدمها!

ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان
***
آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام، در کار تماشایید!
***
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...

... نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله شهرری به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه‌اش در یوش منتقل کردند. جسد او به همراه سیروس طاهباز در وسط حیاط مدفون است.

 ...!! *و شگفت زده ام از این همه تناقض که قبر شاملو در جایی نزدیک همینجا - امامزاده طاهر کرج- شکسته و در اینجا نامش بر یکی از کوچه های یوش گذاشته می شود! نمی دانم دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را!

آرامگاه نیما- سایت کازرون

مرتبط:

نیما یوشیج - در گذشت سیروس طاهباز-وبلاگ رضا افضلی - نیما- برگرفته از سایت نیما یوشیج نیما یوشیج

 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه دوازدهم مهر 1389 |

زيارت سلطان العارفين بايزيد بسطامي و شيخ خرقاني، دل ما و سكوت و آرامش و ...  – شب ، جنگل ابر، آتش و نزديكي مريخ به ماه  و ميرزا قاسمي و ... - برگشت از جنگل و خرقان و بسطام و شاهرود و دامغان و سمنان و پاكدشت و  ................ تهران

... ما در دامغان ناهار خورديم شهري كه يك روز پس از بازگشت ما لرزيده شد!  زمين دوباره لرزيد/ از گله خود رميد/ دهن باز كرد دوباره /هرچي كه بود و بلعيد

... شيما، فرشته مهربان و همه دوستان خوبمان يادشان گرامي!

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه هفتم شهریور 1389 |
 خانه آيت الله طالقاني، كنار رودخانه، سد طالقان و ديگر هيچ

... : اين نيز بگذرد!

 

نوشته شده توسط الهام در شنبه شانزدهم مرداد 1389 |

هر فرصتي كه پيش ‌آيد براي ما غنيمت است تا سفر كنيم و سفر مي كنم تا بتوانم دوباره برگردم و زندگي را از سر گيرم سفر مي كنم تا ببينم تا بشنوم تا ببويم تا لمس كنم هر آنچه را كه مي توان احساس كرد.

به اندازه همين 2 روز توانستيم از چند جاي ديدني استان سرسبز گلستان ديدن كنيم: جنگل ناهارخوران – روستاي زيباي زيارت - آبشار كبودوال در علي آباد كتول و اولين روستاي اينترنتي ايران؛ چهارباغ و شاه كوه - بندرگز. البته ديدني ها كم نبود ما كم ديديم (ديدني ها كم نيست من و تو كم ديديم)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط الهام در یکشنبه دهم مرداد 1389 |

صبح جمعه به سمت تنگه واشی حرکت کردیم از میان کوه ها و دشت ها عبور کردیم به تنگه اول رسیدیم آب پاهایمان را خنک کرد و این خنکی از دل هایمان بالا رفت و سرمان را صفا داد. خود را بیرون ریختیم فریاد زدیم  تا جایی که رمق داشتیم. از کتیبه فتحعلی شاه قاجار گذر کردیم... دست در دست هم از این نقش حجاری شده گذشتیم. خلاف جهت رودخانه رفتن هم لذتی دارد تا رسیدن! آب میان دو کوه صخره ای مرتفع می رفت و نگاه می کردم به پرنده هایی که بر بلندای این کوه ها آزاد و رها پرواز می کنند و گاهی به ما چشمک می زنند که خوشبحال شما که در پایین خوشبحال ما که در بالا همه با هم نقش هستی را رقم می زنیم. می رفتیم گاهی با هم گاهی جدا از هم اما همه می رفتیم. سنگ ها زیر پاهایت چه صبورانه تی پا می خوردند اما باز سنگ بودند و مقاوم... عشق عشقی، عشقی عشق، آسمان آبی، آب آسمانی، کوه سنگی، سنگ کوهی، شکست سکوت، سکوت شکست و این همه هیاهوی ما تا رسیدن به دشتی زیبا که در دو سوی آن علفزارهای سرسبز اسبانی را در خود چرا می داد ما را به وجد می آورد. از دشت می گذریم و به تنگه دوم می رسیم دوباره آب را لمس می کنیم و به امید دیدار آبشاری که در انتهای این تنگه قرار دارد می رویم. می رویم تا برسیم. آب پایین می رود و ما بالا به جایی که این آب از کوه های آن سرچشمه می گیرد(کوه های ساواشی) آبشار را از دور می بینیم همچنان سراسیمه خود را در دل دریاچه ای که در زیر آن برایش آغوش باز کرده می اندازد ما هم در زیر این آبشار به زندگی آبی پناه می بریم  و به زندگی خاکی برای لحظاتی بدورد می گوییم. طبیعت را لمس کردیم و قدری دل به آبشار سپردیم. ما کنار هم آمدیم ما کنار هم خندیدم ما کنار هم برگشتیم اما این بار در جهت رودخانه.

...: طبیعت با زبان بی زبانی التماس می کند آلوده ام نکنید لطفن!

...: با همرهی شما بود اگر سفر را خوش بودیم.
نوشته شده توسط الهام در یکشنبه ششم تیر 1389 |

مادربزرگم "نازبگم" در ازدواج دوم خود با مردی از دیار بختیاری و از شهر ایذه پیوند زناشویی

 بست. ترک زادگاه و ۵۰ سال غربتش داستانی است که اگر فرصت کنم روزی خواهم نوشت. "نازی" در دهاقان، سرزمین مادری حکیم میرزاجهانگیرخان قشقایی متولد شد و در ایذه، شهر مرد پارتی و دور از وطنش به خاک سپرده شد.روحش شاد

 از 13 تا 16 خرداد برای سالمرگش به شهر باستانی ایذه رفته بودم. شهری تاریخی که وجود آثار باستانی در کنار جنگل های سرسبز و انبوه بلوط و چشمه ساران و آبشارها و دشت ها و تالاب ها و رودخانه های فصلی و دائمی، زیبایی آن را دوچندان کرده است. بهترین زمان برای بازدید از این شهر فصل بهار است مخصوصن دو ماه فروردین و اردیبهشت که ندای طبیعت روح خسته تو را مدهوش به دامان خود رها می کند تا تکاپوهای قلب عاشقت را در سرسبزی دشت هایش بگسترانی.  

هرجا که می روم دردها منتظرم هستند:

...: جلوگیری از نصب مجسمه مرد پارتی در میدان ورودی ایذه!

...: شهر تاریخی ایذه فاقد موزه ای است که بتواند شناسنامه و هویت تاریخی آن را نشان دهد. 

...: این شهر هم مانند بسیاری از شهرهای این سرزمین- به ویژه شمال و جنوب- با وجود آثار تاریخی و منابع طبیعی از محرومیت رنج می برد. آمار بیکاری، خودکشی کاملن مشهود است. به گورستان کوچک نورآباد سنگ قبرهایی دیدم که عکس جوانی در بالای آن نصب شده بود که می گفتند خودکشی کرده!!!!!!!!!!(خودکشی راه نیست راهکار نیست نباید افتاد باید ایستاد و جنگید)

اشکفت سلمان

.......................................................................................................

بیشتر:

خبرهایی از ایذه(تاریانا، انجمن دوستداران میراث فرهنگی خوزستان)

بختیاری ها در سپیده دم تاریخ

وبلاگ اختصاصی ملک جمشید زمانی(ایذه بختیاری و بختیاری)

سایت شخصی لهراسب مومنی

میرزاجهانگیر قشقایی

 

نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 |

کاخ ناصری، دیروز

کاخ ناصری، امروز

 

 

 

 

 

 

 

روستای شهرستانک در جاده چالوس نرسیده به گچسر قرار دارد.31اردیبهشت به همراه دوستان به شهرستانک رفتیم. روستایی ییلاقی و بسیار باصفا که طبیعت آن همه ما را به وجد آورده بود.مسیر رفت و بازگشت ما از دو جاده متفاوت بود. راه رفت جاده ای بود که از آنجا باغ ها و خانه های شهرستانک در میان  دره ای سرسبز و زیبا  پیدا بود و اما، مسیر بازگشت از داخل کوچه باغ های دل انگیز آن بسیار دیدنی می نمود. ساعت 11 به کاخ ناصری رسیدیم. در زیر صخره ای بزرگ مستقر شدیم. قدری استراحت کردیم و بعد از خوردن صبحانه، از کاخ درب و داغان که دیگر نمی شد نام کاخ بر آن نهاد دیدن کردیم. داشتیم از پشت شیشه به یکی از اتاق های خرابه کاخ(کاخ را اگر برعکس کنیم خاک می شود) نگاه می کردیم که درش بسته بود و یک دست میز و صندلی و یک دفتر روی میز و چند قاب با عکس های قدیمی روی دیوار آن پیدا بود. به یکی از بچه های "عشق کتاب" گفتم این کتابخانه ناصری بوده  و ناصرالدین شاه برای زنان و فرزندانش در اینجا کتاب می خونده!. مگه چیه؟! درست است که سلطان صاحبقران خوشگذران بوده اما کتاب هم می خونده! نقاشی هم می کشیده! و پیانو هم می زده! (نقاشی های ناصرالدین شاه در موزه کاخ گلستان موجود است) به "عشق کتاب" گفتم در ضمن سلطان آخرین کتابی را که خونده توی اون دفتر نوشته!!! اینها همه طنز بود و "عشق کتاب" چون همه چیز را کتاب می بیند باور کرد! همه این مکالمات از پشت شیشه همان در بسته بود که ما مثل شهر فرنگ دست هایمان را کنار صورتمان گذاشته بودیم و به این اتاق نگاه می کردیم و حرف می زدیم(فکر کنید از این گفت و گوی های پشت شیشه چه سکانس قشنگی در مورد زندگی فرهنگی شاهان قاجار می توان ساخت که اگر کمی فرهنگی بودند این همه آثار تاریخی ما به غارت نمی رفت. اینکه چرا شاهان قاجار به بهانه خوشگذرانی، امتیاز حفاری های باستان شناسی را طبق قراردادهای ننگین به گروهی خارجی دادند تا امروز از آن آجرهای لعاب دار شهرشوش و کاخ آپادانا وجام ها و ریتون ها و اشیای گران بهای ایران باستان برای خودمان چیزی نماند جای سئوال است. البته امروز هم از بی مبالاتی گروهی دیگر، جور دیگر می کشیم! که ما همیشه می کشیم!). خب بگذریم. متولی مثلن کاخ، در کتابخانه ناصری! را باز کرد و گفت زود برید دیدن کنید می خوام درش و ببندم خندیدم فکر می کنم یک اتاق 12 متری بود که نام موزه را روی آن گذاشته بودند با  چندتا عکس از دورانی که کاخ، کاخ بود. "عشق کتاب" گفت کو؟ کو؟ آخرین کتابی که سلطان خونده کجا نوشته شده؟! قش قش خندیدم گفتم نه "عشق کتاب" جان! این دفتر نظرخواهیه!(نمی دونم انتظار داشتند درمورد چی نظر بدیم.شاید باید می نوشتیم لطفن کاخ را درست کنید و یک آدم یا حوای با لیاقت هم توش بذارید). "عشق کتاب" منو ببخش که تو همه چیزو "کتاب" می بینی و سلاطین همه چیزو "حساب"!.دوباره  بگذریم.از ویرانه ی ناصری بیرون آمدیم و با دوستان از کنار رودخانه و از لابه لای بوته ها و درختچه های برگ پهن به سمت چشمه گل کیله (اين چشمه در بالاترين نقطه روستاي شهرستانك در ارتفاع 2800 متري زمين با آبي سرد و گوارا از دل كوه مي جوشد)بالا رفتیم. پروانه ای قرمز با خال های سیاه کمی بی جان شده بود، تا مسیری با خودم آوردمش و بعد از آن به یکی از برگ های آفرینش سپردمش. پرنده ها، سرود آزادی می خواندند و ما هم نغمه رهایی. به چشمه رسیدیم و از آب گوارای آن خوردیم. جددن از خوردن این آب سیراب نمی شدیم. بچه ها قدری کنار چشمه نشستند و سپس به پایین، کنار صخره برگشتیم. بعد از صرف ناهار و خواندن شعر و آواز توسط دوستان در ساعت 4:30 از راه دیگر و از میان کوچه باغ های روستای زیبای شهرستانک به تهران برگشتیم.

...: "کهن دیار" نوشته بهنام محمدپناه کتاب بسیار ارزشمندی است که با خواندن آن دردهایت تازه می شود. در این کتاب بیشتر متوجه می شوی که چه آثاری از این سرزمین به غارت رفته است.

...: دردها را می نوردم... من یک دردنوردم!

...: سیستمم خراب بود. می خواهم  وقایع آن هفته را این هفته جبران کنم...  یک هفته از زمان عقب افتادم یعنی مهمه ؟!

 

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه نهم خرداد 1389 |
 از ۱۷ تا ۲۲ اردیبهشت مشهد و توس بودیم.

۲۵ اردیبهشت تولد حکیم ابوالقاسم فردوسی در نگارخانه زاویه برگزار شد مراسم بسیار خوبی بود.

 

نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 |

مقدمه:  امروز درست 3 روز است که از سفر یزد برگشته ایم. همیشه وقتی از سفر برمی گردم چند روزی در حال وهوای سفر هستم  نمی دانم گاهی دلم می خواهد یک ماشین سفری داشته باشم و فقط سفر کنم. این هم یکی دیگر از آرزوی های من است که البته  مستلزم این است که پول و گنج پنهانی داشته باشی و هراز چندگاهی آن را بیرون بیاوری و غم هزینه سفر را نداشته باشی اما مگر می شود گنج هم بالاخره یک روزی تمام می شود.

از چند روز قبل برنامه ریزی کرده بودیم که به یزد برویم تا اینکه برای روز 27 اردیبهشت بلیط قطار گرفتیم و در ساعت 7:40 از راه آهن تهران به سمت یزد حرکت کردیم. در قطار با دو خانم یزدی و دو دوست دانشجوی میبد همسفر بودیم. از دو خانم یزدی  اطلاعات بسیاری کسب کردیم البته یک کتاب هم در مورد استان یزدتهیه کرده و از سایت ها هم اطلاعاتی بدست آورده بودیم. ساعت 4 صبح به یزد رسیدیم. راننده ما را به مهمانسرای ارتش که از قبل رزرو کرده بودیم رساند. قدری استراحت کردیم و فردا صبح برای بازدید از شهر یزد به راه افتادیم اول از مسجد جامع کبیر یزد  دیدن کردیم. پس از گذر از کوچه پس کوچه های بافت قدیمی(محله فهادان) یزد  با دیوارهای کاه گلی و درهای قدیمی و دق الباب های آن و دیدن یک حمام قدیمی(رستوران شده) به فضای نسبتن وسیعی رسیدیم در این فضا از بقعه دوازده امام و سپس از مدرسه ضیائیه(زندان اسکندر) و هتل فهادان دیدن کردیم. ناهار را در هتل کهن کاشانه خوردیم جای شما سبز دیزی با کشک بادمجان-هرکدام از این خانه های قدیمی که حالا هتل شده اند با خود تاریخی را به دنبال دارند- بعداز صرف ناهار به دیدن خانه لاری هارفتیم که  امروز میراث فرهنگی یزد در این خانه بسیار زیبا اداره می شود. از دیدن این بافت قدیمی سیر نشده بودیم بنابراین تصمیم گرفتیم برگردیم و دوباره ببینیم شاید ندیده ای باقی مانده باشد این بار برعکس زندان اسکندر- بقعه دوازده امام- کوچه پس کوچه ها و دیوارهای کاه گلی – گذر از حمام قدیمی و مسجد جامع کبیر یزد  و سرانجام بازدید از بقعه سید رکن الدین. از خیابانی که انتهای آن مسجد جامع کبیر یزد بود به سمت میدان ساعت به راه افتادیم و از مجموعه  امیر چقماق دیدن کردیم. از بالای تکیه نمای شهر یزد و بادگیرهایش پیدا بود-یزد شهری است کوتاه در آن ساختمان ها و برج های چندین طبقه نمی بینی- بعد از بازدید از مسجد و تکیه امیرچقماق برای خوردن چای به یکی دیگر از این خانه های قدیمی یزد که حالا هتل شده است رفتیم(هتل والی)چای با شیرینی کوچک سفارش دادیم(بماند که به شیرینی کوچک هم کلی خندیدیم). ساعت  8:30 به آب انبار پنج بادگیری رفتیم که امروز به زورخانه تغییر کاربری داده است. بلیط گرفتیم و وارد شدیم اولین بار بود که به زورخانه می رفتم(زورخانه صاحب الزمان)  تعدادی خارجی هم برای دیدن این ورزش  باستانی ایران آمده بودند. از خندیدن ها و ذوق و شوقشان و تکان دادن پاهایشان به خوبی متوجه شدیم که خیلی لذت می برند گاهی با ضرب مرشد دلشان می خواست دست بزنند. ذکر یاعلی و فرستادن صلوات از نمادهای ورزش زورخانه می باشد اما آنها با سکوتی که  نشان از یک شعف درونی  داشت ورزشکاران را همراهی می کردند.- جالب بود برای همه مهمان ها چای آورند در همان استکان های کوتاه و نقلی. خارجی ها، چای را بدون لحظه ای درنگ با قند برداشتند و خوردند حتی یکی از آنها هم نگفت نمی خورم از این ادا و اطوارهایی که گاهی مواقع ما درمی آوریم که نکند تمییز نشسته  باشند. تازه خارجی ها با آن معده های پاستوریزه و هموژنیزه و استریلیزه- اما ورزشکاران زورخانه هم مهمان های خود را بی نصیب نگذاشتند. آنها با یکی از ضرب آهنگ های مرشد دست زدند و ما و مهمان های خارجی هم آنها را همراهی کردیم.

تا ساعت 9:30 در زورخانه بودیم، بعد به محل اسکانمان بازگشتیم. شب، تصمیم گرفتیم فردا(یکشنبه) ادامه بازدید از یزد را به بعد موکول کنیم و در این بین به اردکان و از آنجا به دیدن پیرسبزچک چک برویم. برنامه عملی شد. فردا صبح ساعت 10:40 به پیر سبزچک چک رسیدیم و  زیارتگاه  و درخت کهنسال آن را دیدیم.پیرسبز در بالای کوهی مرتفع قرار دارد که ما را یاد کوه های بیستون کرمانشاهان انداخت. از پیرسبز به میبد، شهر خشت و کاشی آمدیم و آغازگر دیدار ما از این شهر، کبوترخانه ای بود که درابتدای شهر قرار داشت. دومین اثر بعد از کبوترخانه نارین قلعه است که در میدان شهرداری قرار دارد. ساعت بازدید تمام شده بود بنابراین برای صرف ناهار به کاروانسرای شاه عباسی رفتیم که حالا سفره سرای شاه عباسی در آن، پذیرای مهمانان می باشد. بعد از خوردن ناهار به بازدید از کارونسرا و آب انبار و موزه زیلو آن پرداختیم. از بنای ساختگی و مرمت شده چاپارخانه (موزه پست) عهد قاجار و در آن طرف خیابان از یخچال عهد صفوی دیدن کردیم. معماری و سازه این بنا بسیار دیدنی است. این بار در راه بازگشت دوباره به نارین قلعه رفتیم- قلعه ای متعلق به دوران مادها که بافت قدیمی میبد در این قلعه قرار داشته- نارین قلعه بسیار زیباست هرچند از آن دژها و باروهای قلعه  اثر چندانی باقی نمانده است  اما اگر تنها یک خشت هم از آن مانده بود باز ارزش دیدن داشت. پدر پیری برای مرمت قلعه خشت خام درست می کرد از او اجازه گرفتم و دو خشت هم من درست کردم(خدا قوت پیرخشت قلعه نارین) به اتقاق ندا، دوست دانشجوی میبد به زیارتگاه بی بی خدیجه رفتیم. از میبد سوار تاکسی شدیم و به یزد برگشتیم.(پایگاه اطلاع رسانی شهر میبد) به باغ دولت آبادرفتیم- باغ و عمارتی معاصربا دوران زندیه- شب را در این باغ فرح بخش با خوردن یک چایی نبات و گاز زدن یک سیب سرخ در زیر درختان چندصد ساله و بازدیدی شبانه از این عمارت سپری کردیم. صبح روز دوشنبه بازدید از مکان های دیگر را شروع کردیم. ابتدا به باغ دولت آباد رفتیم تا یک بار دیگر اما این بار در روز این باغ زیبا را دیده باشیم. از آنجا به آتشکده زرتشتیان و بعد به حمام خان(چایخانه سنتی) رفتیم.  

کوچه برخوردار کوچه پزشک های افقی بود! در تهران معمولا تابلوی پزشکان در یک مجتمع و یا برج در طول هم نصب شده اند اما در این کوچه، وجود خانه های یک تا دو طبقه نصب تابلوها را افقی کرده بود! به خاطر همین اسم کوچه برخوردار، که آب انبارشش بادگیری(آخرین بازدید) در آن قرار دارد را کوچه پزشکان افقی گذاشتیم در مقابل پزشکان  عمودی تهران.!خانه مطبوعات یزد هم در کوچه پزشکان افقی است.

یزد مکان های دیدنی بسیاری داشت اما دیگروقتی نبود. سفر نیم روزی به کویرمصر هم از دیگر برنامه ها بود که زمان و فرصتی دیگر، مخصوص شترسواری در کویر و کویرنوردی می طلبد. 

به میدان امیرچقماق آمدیم، سوغات یزد خریدیم و برای صرف ناهار به رستوران نقش جهان رفتیم و در ساعت 4 بعد ازظهر برای بازگشت به تهران وارد ترمینال جدید یزد شدیم. با خراب شدن اتوبوس  در میبد با 4 ساعت تاخیر(سه شنبه) به تهران رسیدیم.

...: در مورد مردمان یزد این نکته ناگفته نماند، درست است که یزدی ها مذهبی هستند اما به کسی کاری ندارند(هرکس به دین خود) حتی تو را با نگاه هایی که گاه از کلام سنگین تر است آزار نمی دهند( می دانستم).

...: یاد سرداب ها. یاد آب انبارها. یاد خانه های قدیمی. یاد رباط ها. یاد ساباط ها. یاد بادگیرها. یاد قنات ها و کاریزها. یاد پیر خشت خام میبد. یاد پیر زیلو. یاد تمام یزد و کویر به خیر.

... : ماجرای تاخیر اتوبوس و دیر رسیدن ما به تهران هم خودش یک داستان است که هم نق زدیم و هم خندیدیم. یاد سرباز کوچولو. یاد سرباز دست شکسته. یاد مرد قندی. یاد پیرمردی که مراقب بود، من کی می خوابم کی بیدار می شوم! یاد دختر و پسری که هیچگاه از هم صحبتی با هم خسته نشدند.یاد راننده که دست چپ و راستش را قاطی کرده بود. یاد نان، عشق و موتور هزار. یاد 4 ساعت ماندن در میبد. یاد ترانه های قدیمی. یاد سرمایی که به علت خرابی بخاری اتوبوس تا مرز کشتن ما پیشروی کرد. یاد اردکان. یاد نائین. یاد کاشان. یاد راه رفت و بازگشت.باز یاد تمام یزد بخیر.

...: داشتم فکر می کردم، حالا که در این مملکت نمی گذارند خوشی تو تا آخر دوام بیاورد و به هر نحوی می خواهند از دل و دماغت دربیاورند باید به خودت کمک کنی و قدری خودت را به حماقت بزنی و بخندی تا این خوشی ها زهر مارت نشود.

به نقل از سایت ها:

CHN

کتیبه دزدیده شده مسجد جامع کبیر یزد(CHN)

خلاصه از یزد 

ایرچ افشار و یزد

یخچال گنبدی میبد

 شهر باستانی میبد(روزنامه ابتکار)

آیین و اسطوره های ایرانی(دل نوشته های حسن نقاشی)

انجمن موبدان تهران

نوشته شده توسط الهام در شنبه چهارم اردیبهشت 1389 |

این مردم و سرزمین دارا

چی کم داره از تمام دنیا؟!

این هویت گمشده را کی

باید پس بگیره یکی یکی؟

امروز وحید برادرم از ارمنستان برگشت. با یکی از همین آژانس های گردشگری(طلوع گردشگران) به این سفر رفته بود اما از همان روز اول حرکت مشخص شده بود که آژانس به وعده های خود عمل نخواهد کرد علت: 1- اتوبوس مخصوص سفر به یک کشور با مسافت طولانی نبود(اتوبوس ولوو سال ..19 قرار بود اتوبوس اسکانیا باشد که نبود)2- لیدر، تسلط کافی به زبان انگلیسی ندارد 3- راننده و لیدر راه و مسیر حرکت را هم خوب نمی دانستند(راه را گم کرده بودند و مرتب سئوال می کردند)4- هتل که چه عرض کنم یک مهمانسرای درجه چندم(که چندمش مشخص نشد) بوده است!با امکانات بسیار ضعیف!

خلاصه اینکه کلام و صحبت و گلایه هیچ کس به جایی نمی رسد و نهایتن مجبور به حرکت می شوند. در این مملکت اینطوریه دیگه یعنی باید همش حرص بخوری یعنی نمی ذارن نق نزنی یعنی نمی ذارن قدری آروم باشی و با آرامش سفر کنی!... خیلی از این موارد شنیدم یکی دو تا نیست.

گویا با فرارسیدن ایام نوروز و خیل وسیع مسافر بازار به چاپ به چاپ هم رونق می گیرد... پیش خودشان می گویند می بریمشان حتی به قیمت جانشان!... با یک اتوبوس درب و داغان! توی این مملکت کی به کیه؟ جان کیلویی چند؟ انقدر جان داریم اینام یکیش! تا دلت بخواد جان که سر راه ریخته! کی تا حالا جوابگوی این همه جان از دست رفته بوده که ما دومیش باشیم؟! فوق و مافوش یک شکایته دیگه چیزی نیست! آن هم بعد از مدتی فراموش می شود و باز تکرار و تکرار!

در ضمن تعریف می کرد که در مرز با ما رفتار خیلی بدی داشتند ما را راه نمی دانند و می گفتن ظریفت کشورمان پر شده و از پذیرفتن ایرانی اضافه معذوریم!!! ب ب خشید! فکر کنید پول بدهید این همه بی احترامی هم ببینید وحید می گفت تحمل این همه بی احترامی را نداشتم می خواستم برگردم. فکر کنید ظریفت پر شده بود حالا بماند با هزار درده سر اجازه ورود می گیرند. کشوری که از پرتو پول ما داره پول پارو می کنه چه جوری برای ما قیافه می گیرد. تعریف می کرد که آنقدر ایرانی آمده بود که سرت را که بر می گردانی همه با هم فارسی صحبت می کردند باید نام «ارمنستان»، «فارسستان» می شد.عجب! فکر کردید ایرانی ها بیشتر برای چی می رن ارمنستان؟برای اینکه خواننده های خودمان از آن سر دنیا، آمریکا بیایند ارمنستان تا برای هموطنان خودشان در یک کشور دیگر بخوانند و این همه رنج سفر را متحمل شوند و این همه پول و ارز از این مملکت خارج کنند و در جیب کشور ارمنستان بریزند تازه بی احترامی هم ببینند! (پلیس روسیه با یکی از ایرانیان که از شوق و ذوق اندی به جلوی سن می رود برخورد می کند که اندی کنسرت را قطع می کند تا با پلیس روسیه صحبت کند که اینها هموطنان من هستند و شما نباید با اینها اینطوری برخورد کنید! ای وااااااااااای)

دوستی می گفت شاید تا چند سال دیگر راهمون ندن و امروز از پرتو پول  ایرانی ها کشوری بسازند که فردا بگن ورود ایرانی ممنوع!

حالا فکر کنید کشور ایران با تاریخ چند هزار ساله و این همه آثار باستانی و تاریخی و این همه جاذبه گردشگری چی کم داره؟ خودتون حتمن می دونید چی کم داره و سوال بی خودی است که می پرسم!

وحید می گفت آرامش تنها موهبت این کشور بود که با رسیدن به مرز ایران از بین رفت!

... : فروغ جاودان فیلمی است در مورد جشن 2500 ای که محمدرضا پهلوی قبل از انقلاب در تخت جمشید شیراز گرفت که تا سالها بحث محافل حتی روشنفکری بود که چرا چنین جشنی گرفته شد و محمدرضا تا سالیان سال باید جواب پس می داد. اما امروز فکر می کنم که محمدرضا برای صنعت توریسم و گردشگری سرمایه گذاری کرده بود و با تبلیغات عظیم خود و به نمایش گذاشتن و معرفی قدرت و عظمت ایران از هخامنشیان تا پهلوی قصد شناساندن ایران به جهانیان را داشته است و هدفمند و برنامه ریزی شده دست به چنین اقدامی زده بود تا در آینده ایران یکی از قطب های گردشگری دنیا محسوب شود و درآمد ناشی از آن چه بسا از درآمد حاصل از نفت و معادن بیشتر باشد می گویند اگر در زمینه تجارت می خواهی موفق باشی از صددرصد سرمایه 99 درصد را به تبلیغات اختصاص بده حالا بگویید کار محمدرضا درست بوده یا نه؟ بی شک مقصود از برپایی چنین جشنی فقط یک ارضای شخصی نبوده بلکه چشم اندازی بلند مدت برای گردشگری ایران بوده تا این کشور تنها نخواهد به نفت متکی باشد و بتواند با گسترش صنعت توریسم گامی بلند در جهت حفظ و اعتلای ایران بردارد.

نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 |
 
مطالب قدیمی‌تر