طاق طویله
صدای نابودی از در و دیوار و سقف طاق طویله به گوش می رسد. اینجا در حال ویرانی است. آهسته پا بر می دارم.

هیچ کس نبود تا با او صحبت کنم. اگر هم بود مگر گوش هایش را با خودش آورده بود؟

گوسفندان چه می دانند این یک اثر تاریخی است. چرا کنان اطراف اینجا می گشتند!


این بنا دارای پلان چهار ضعلی است که یک حیاط هشت ضلعی در وسط آن قرار دارد. تمام بخش های بنا، به صورت قرینه ساخته شده است. به سمت زیرزمین با 5 در ورودی می روم.

همین طور مشغول دیدن بودم که مردی به سوی ما آمد. خودش را به عنوان مسئول نگهداری از این بنا معرفی کرد و چون ما را مشتاق دید در زیرزمین را برایمان باز کرد تا ما آن را ببینیم. او می گفت به احتمال زیاد اینجا آخور حیوانات بوده. اما نه تابلویی نه نوشته ای... فقط هیچ بود هیچ!

از پله ها پایین آمدیم و پایمان را روی این غلطانک ها گذاشتیم که مرد بختیاری می گفت این ها برای محکم کردن سقف بنا پس از ساخت به کار برده می شده. و حالا زیر پا!

بخشی از سر ستون های گچ بری طاق طویله که هرکدام به گوشه ای افتاده بودند.

در زیرزمین که باز شد مردم محلی هم آمدند به تماشا! اما چه تماشایی داشت این همه نابودی؟!

کاشی های معرق... انگار دیگر کسی باورشان ندارد که روزگاری نقش و نگار و زینت دیوارهای بنا بودند و حال اینگونه رها!...ما زمانی رنگ و آبی داشتیم/ صورتی، برقی، نگاهی داشتیم

باستان شناسان رفته اند...

دلم می خواست نوری که از سقف به درون می تابید دستم را بالا بکشد و من را درون خود حل کند...

سقف جایی که داخلش بودیم با لایه ایزوگام مفروش شده بود!

می شود اطراف این بنا را چمن کاری کرد چراغ زد تا یک بنای تاریخی در یک فضای سبز احیا شود.

راه پله های بنا به صورت قرینه در دو سوی پلان چهار ضلعی قرار دارند.

از راه پله ها پایین آمدیم. و به قسمتی رسیدیم که حیاط هشت ضلعی بنا در آن قرار داشت.

با راهنمایی مرد بختیاری به سوی دیگر خیابان رفتیم که می گفت توسط این لوله سفالی آب از چشمه های نورآباد وارد آب انبار مرکزی می شده که یکی از انشعاب های آن به سوی بنای طاق طویله می رفته... می گفت در زمانی که هیات باستان شناسی روی این بنا کار می کردند من در کنارشان بودم...

این هم نهر زباله!

و در نهایت این هم خدمت میراث فرهنگی به آثار تاریخی!...

- …
حضور برای علاقمندان آزاد است:
زمان: ساعت ۱۴، روز چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ماه / مکان: خیابان امام خمینی، ابتدای سی تیر، آمفی تئاتر موزه ملی ایران

روزهای خوب زندگی من هرگز فراموش نمی شود پنجشنبه 20 اردیبهشت که به دیدن آثار ایران درودی رفتم که به همت بنیاد ایران دوردی در خانه هنرمندان برپا شده است خاطره آن شب به یاد ماندنی برایم زنده شد. 10 سال پیش بود که شبی به خانه ایران درودی رفتیم و با او به گفتگو نشستیم. آن شب آنقدر حرف زدیم که ایران درودی گفت شما نمی خواهید کارهای من را ببینید؟ یک باره به خودمان آمدیم و بلند شدیم. ایران درودی آدم رک گویی است. با وجود آنکه در نمایشگاهی آثار او را دیده بودیم اما دیدن تابلوها بر دیوارهای خانه ی زیبای او لطفی دیگر داشت. بسیاری از کارهای او در یک کمد سفید رنگ در کارگاه نقاشی او چیده شده بود. آن شب شام خوردن و صحبت کردن کنار یک هنرمند لطفی دیگر داشت... یادش بخیر!
ایران درودی نقاشی است بزرگ که با نقاشان و هنرمندان بزرگی چون "سالوادور دالی"، "ژان کوکتو"، "آنتونی کوئین" و "آندره مالرو" ... دیدار کرده است.
نقاشی های او سرشار از نور عشق است که پرتوهای خورشید را گاه از پس خرابه های تخت جمشید و گاه از پشت گنبدها و مناره های مشهد و خراسان در آئینه نور منعکس می کند و ذرات آن تلالو زندگی می شود. نقاشی های ایران درودی به نوعی عشق به ایران، تمدن و طبیعت آن را به تصویر می کشد آنجا که گلبرگ ها در کنار اشک و لبخندها صدای ایران می شود. آنجا که سیمرغ بال هایش را از فراز تخت جمشید بر بوم نقاشی می گستراند و تا خدا پرواز کند و تجلی عشق می شود. آنجا که نیلوفران بر صفحه آبی رنگ برکه ها اشک می ریزند. آنجا که ترک های غمبار کویر تو را صدا می زند...آنجا که احساس بر می خیزد و تو خود را کنار ستون های تخت جمشید می بینی...
ایران درودی با وجود آنکه یک نقاش سورئالیسم(فراواقع گرا) است اما در به تصویر کشاندن احساساتش هرگز از فضای ایران و تمدن آن خارج نشده است و نقاشی هایش کاملن فضای ایران را به تصویر می کشد و این علاقه او را چون نامش، به ایران نشان می دهد.
آندره مالرو برای ایران درودی: کوشش برای آگاه کردن انسان ها از عظمتی که در آنهاست و از آن بی خبرند.
بخشی از نوشته فرانک الگار، نشریه کارفور، پایریس1973:
چگونه می توان یک زن ایرانی بود؟
... گل هایی که در طبیعت وجود ندارند، شاخسارهایی که از مرداب ها سر بر می آورند دورنماهای وهم انگیزی که در آنها اشیاء معمولی و اختراعی، غریب و بی مناسبت قد می افرازند و از میانشان، در جوی محو و رویایی، ویرانه یا هیولایی از تخت جمشید ظاهر می شود... سورئالیسم او نیازی به دستمایه های فرسوده از فرط استعمال ندارد. او برای بیان خویشتنش کافی است که دست به گنج سنت نمادین ایران، ایران سعدی و بهزاد فرو برد.
طرح روی جلد کتاب "در فاصله دو نقطه"(نشر نی)... که به چاپ دوازدهم رسیده است. کتابی است بسیار خواندنی که نقاش شرح زندگی خود را به نگارش درآورده است.

شعری از احمد شاملو در ستایش ایران درودی:
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
و آن نگفتیم
که به کار آید،
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
مانگفتیم
تو تصویرش کن!
این پنجاه و هفتمین نمایشگاه ایران درودی است که در آن 70 اثر از کارهای قدیم و جدید نقاش در طبقه اول و دوم خانه هنرمندان به نمایش گذاشته شده است.
در روز افتتاحیه بسیاری از هنرمندان عزیز کشورمان آمده بودند از جمله استاد بزرگ عزت الله انتظامی و بانوی بزرگ شعر سیمین بهبهانی.
نمایشگاه آثار ایران درودی تا 9 خرداد ماه همه روزه از ساعت ۱۴ تا ۲۱ پذیرای علاقهمندان خواهد بود.
بیشتر:
برای پرن:
دختر ناز و نازنینم پرن..... فرشته روی زمینم پرن
اول مرداد که بشه نازنین..... پا می ذاره مثل یه گل رو زمین
او نوه ی اول خانه ماست..... چشم و چراغ خونمون چه زیباست
برای باران:
امروز خانه ما آمد صدای باران......او دومین نوه ی خانه کوچک ماست
روز تولد تو مهر است ماه ماهان..... باران مهر بابا صد آفرین به مامان
نمی دانم...به قول دوستی راهیست که خودت انتخاب کردی!

************************
انجمن علمی دانشجویان باستان شناسی دانشگاه تهران برگزار می نماید:
نشست مسائل باستان شناسی و تاریخ دورۀ ماد
سخنرانان
حمید خطیب
شهیدی / جنوب غرب دریاچۀ ارومیه در دورۀ ماد
کامیار عبدی
/ ماد: از قبیله تا "شاهنشاهی"، یک یا چند تحول سیاسی؟
مرتضی حصاری
/ عصر آهن در مرکز فلات ایران و نویافته های تپه سفالین پیشوا
شاهرخ زرمجو
/ هنر ماد: چیستی و چگونگی
رضا ناصری /
کاوشهای گونسپان پاتپه و چشم اندازهای آینده باستان شناسی دورۀ ماد
مهرداد
ملکزاده / ماد: باستان شناسی یا تاریخ؟
زمان: سه
شنبه 19/2/1391 ساعت 14 لغایت 19
مکان: دانشگاه تهران، دانشکدۀ ادبیات، تالار باستانی پاریزی
بدینوسیله از تمامی اساتید، دانشجویان، پژوهشگران و علاقمندان دعوت به عمل میآید.
آورد یاد به ما
خانه دوست کجاست؟!
روستای شهسوار (کهباد)


گورستانی در دل دشت های مخملی...

اینجا یاد سکانس پایانی فیلم شیر سنگی می افتی وقتی عزت الله انتظامی میگه: علی یار سر قبرت شیر سنگی می گذارم...
شیران سنگی نماد انسان هایی است که با چشمانی به پهنای بی کران آسمان و شمشیری بر تن به سوی ابدیت خیز برداشته اند... بردشیرهای بختیاری قرن هاست که سکوت کرده اند. آنی تمام وجودم را سکوت می گیرد...حالا هر چه صدایم می کنند نمی شنوم. همین طور میان این گورستان و شیران تاریخ قدم بر می دارم. جایی پایم میان سنگ ها می ماند درنگ می کنم می ایستم. با خودم فکر می کنم این شیران که از زمان صفویه تا قاجاریه در اینجا خوابیده اند که بوده اند؟!

همینطور که از میانشان عبور می کردم این شیر سنگی را دیدم که بی پا افتاده است گویی کسی پایش را قطع کرده!

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت...

من نیز در مصیبت تو گریه می کنم

تو چه جای خوبی آرام گرفته ای.. شانه، گیوه، قیچی نشان می دهد از دنیا رفته زن بوده...


چهار تاقی موسوم به امامزاده شهسوار در پای کوه...

زن بختیاری را دیدم که همراه دو دخترش به سمت امامزاده می رفت سلام کردم و به دنبالشان آهسته قدم برداشتم...

آنها برای حاجت آمده بودند به امامزاده. دود شمع هایی که مردم برای حاجت روشن کرده بودند دیواره های این جا را که به نظر پیش از این یک چهارتاقی بوده سیاه کرده بود اما نورگیر سقف روشنایی ها را بیدار کرده است...

زن بختیاری با آن موهای بافته شده اش که به آن تُرنه می گویند دلم را برد. گفتم چقدر موهای شما زیباست منم یه گیس بافته شده اما از نوع مصنوعی اش خریده بودم و به سرم زده بودم بهشون نشون دادم. خندیدند...زن بختیاری اسمش گلستان بود...چیز زیادی از اینجا جز امامزاده بودنش نمی دانستند. آمده بود دعا کنه دخترش بعد از اینکه درسش تموم شد کار خوبی پیدا کنه و ازدواج خوبی کنه...

او در نور بود. صدایش کردم. گلستان خانم! برگشت...

گلستان گفت: جلوی در امامزاده را شبانه برای پیدا کردن گنج کنده اند. چه کسی می فهمد؟! گوشه گوشه این سرزمین را در طلب گنج زخمی کرده اند.

اینجا بیرون از امامزاده بر درختی با پارچه های رنگی دخیل بسته اند شاید یکی از این پارچه ها را هم گلستان برای دخترش بسته باشد...

خداحافظ گلستان...

از میان شیران سنگی رد می شوم و برای دیدن سنگ برجسته های ایلام کهن به سمت غربی گورستان می روم که بر بلندای کوهی با شیب تند آن را می بینم...مثل یک دیوار صاف قلب آسمان را شکافته و بالا رفته عظمتی است وصف ناپذیر...

پادشاه ایلامی در مقابل 5 نفر بر تختی نشسته است. از دور صدایم می زنند اما انگار کر شده ام...

بچه ها به دنبال من بالا می آمدند کوه شیب تندی داشت اما آنها عاشق تاریخ و این سنگ برجسته شده بودند...

این یک تخته سنگ بود که از دو طرف با دو دهانه باز به هم راه داشت. امید در حال کشف چیزای تازه بود فکر می کرد هر جا سرک بکشه یه چیزی پیدا می شه...

انسان های این دوره هم کوه ها را زخمی کرده بودند تا اسم خود را بر تن آن حک کنند...

خسته نشده بودم...اما باید می رفتم...
برای حفظ شیران سنگی باید آنها را شناسنامه دار کنیم مگر هنوز کسی مثل دیروز شیر سنگی می سازد که اینگونه بی تفاوت از کنارشان می گذرید. اینان زمانی نماد قدرت مردان بختیاری بودند آنها را دوباره بلند کنید...

خداحافظ...

خونگ اژدر
صبح یکی از روزهای فروردین به سمت روستای خونگ اژدر راه افتادیم که در شمال ایذه قرار داشت.
دشت ها پر بود از طراوات های بهاری. گوسفندان به چرا بودند اما نه از نوع چراهای ما... گاه به شما حسادت می کنم

زن بختیاری روی نفت و گاز خوابیده است اما...


تا شقایق هست زندگی باید کرد...

داشتیم می رفتیم سنگ برجسته های ایلامی و الیمایی را ببینیم توی این دشت زیبا که این دو دختر لر بختیاری به سمتان آمدند جلو رفتم سلام کردم و روی ماهشان را بوسیدم.
خواستم بگویم:
مرا تو بی سببی نیستی/ به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازی ها که تو آغاز کنی(شاملو)
زهرا و نازنین... پرسیدم کلاس چندم هستید مثل قدیمی ها گفتند کلاس هشتم و ششم...
با من آمدند تا نزدیک سنگ برجسته ها... انگار میان این دشت و کوه و زیر این آسمان آبی دختر لر آواز می خواند صدایش که تا پشت کوه می رود پرنده ها بیدار می شوند...می گفتند اینجا امکانات نداریم دلمان می خواست تهران بودیم گفتم چرا؟اینجا بهترین جای دنیاست قدرش بدانید شما نگهبانان تاریخ سرزمین کوچک خود هستید خوشحال شدند گفتم نگذارید از بین برود...

خندیدند و به دشت دویدند تا کنار سنگ برجسته ها و من هم به دنبالشان...

بچه ها کنار این سنگ برجسته ها ایستادند. پرنده ها چهچهه می زدند و آنها با زبان خودشون برام توضیح می دادند که این که سواره اسبه برای وزیر و سربازاش خبر پیروزی بر دشمن را آورده. دو تا پرنده هم یکی حلقه داره می ده به وزیره و یکی دیگه هم داره می بره برای سواره اسبه. گفتم اسمشونو هم می دونید گفتند نمی دونیم کوروشه یا داریوش گفتم نه بچه ها این مال دوران پارتیانه. گویی عشق به کوروش و داریوش همه سنگ برجسته ها را متعلق به آنها می کند.
این سنگ برجسته متعلق به دوران الیمایی- اشکانی مراسم تنفیذ حاکم الیمایی را از سوی مهرداد اول یا دوم نشان می دهد..

روی تخته سنگی که به سوی دشت قرار دارد سنگ برجسته ای متعلق به دوران ایلام کهن می بینیم که متاسفانه اثر چندانی از آن باقی نمانده است...

نازنین و زهرا به سمت این غار دویدند و گفتند نقش برجسته ها وقتی دعوا می کردن می رفتن توی این غار بعد جنگ می کردن... گاهی اوقات هم مثل سنگ برجسته ها دستشان را جلوی دهانشان می گرفتند و حرف می زدند(یه جور احترام که تو خونشون مونده)
فکر می کردم این بچه ها می تونن راهنماهای خوبی بشن اگر روی آنها کار شود...چون عاشق اند...
می گفتند توش پر آب بوده و به یک رودخانه بزرگ راه داشته که پشت همین کوه هاست(پشت این کوه ها تالاب میانگران قرار دارد). بعد راهشو بستند چون می گفتند بچه می افته داخلش. یاد این شعر سهراب افتادم:
پشت دریاها شهری است قایقی باید ساخت...
گفتم تا چه زمانی توش آب بوده گفتند نمی دونیم ما که نبودیم پدر و مادرمان گفتند بهمون... گفتم چند واژه لری برام بگید. گفتند: مثلن بَرد یعنی سنگ... مثلن تیام یعنی چشام... مثلن به این غاره می گن گاگورُس...
و خندیدند...
ای نازنین ای نازنین در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین(اردلان سرفراز)
با هم رفتیم داخل غار را دیدیم... می گفتند اینجا بر دیواره های غاز نقش کبوتر بوده که بارون اونا رو از بین برده... می گفتند هنوز هم اینجا وقتی بارون می زنه پر آب می شه...گاهی تکه های سفال را نشانم می دادند تا تاریخی بودن آن را ثابت کنند...خیلی گفتند و خندیدند...

دویدند و من را به سویی بردند...

این سوراخ را نشانم دادند و گفتند هر کسی اینجا سنگی پرتاب کنه که بیفته داخل این سوراخ حاجتش برآورده می شه. سنگ اول نیفتاد اما سنگ دوم افتاد...!

دو دختر لر دوباره دویدند میان دشت و سنگ و کوه و سبزه و پاکی و معصومیت کودکانه... به دنبالشان جاری شدم...

زهرا یه سنگ به سمت نقطه ای که ایستاده پرتاب کرد و گفت اینجا گنج بوده که برش داشتند و بردند...

دوباره به سمتی رفتند و گفتند اینجا را هم به هوای گنج کنده اند...

تو راه بازگشت به نازنین و زهرا گفتم بیاییم تمام آشغال هایی را که سر راهمان می بینیم(فقط سر راهمان نه این ور نه آن ور) جمع کنیم و چون سطل زباله نبود آنها گفتند می بریم خونه و می ریزیم سطل آشغال...
روزگار غریبی است نازنین... خداحافظ دختران لر...

تو مسیر بازگشت عمو یه بردگوری را نشانم داد...همون گورهای سنگی...

و یه عروسی بختیاری دیدیم. ایستادیم ساز و دهل و نی انبان می زدند و می رقصیدند... زیبایی طبیعت با زیبایی بشریت درآمیخته بود... تالار عروسی در دل طبیعت که زمین آن نه سنگ گرانیت و مرمر که دشت های سبز باران خورده، سقفش آسمان آبی و دیوارهایش کوه های افراشته... حالی است مرا...

خداحافظ...

کول فرح
کول فرح در انتهای جاده اصفهان به ایذه قرار دارد اما تابلویی که شما را به این اثر باستانی راهنمایی کند وجود ندارد. بنابراین نرسیده به شهر ایذه، سمت راست یک جاده فرعی می بینید، در انتهای جاده سنگ برجسته های کول فرح بصورت پراکنده در جای جای این تنگه گشاده دیده می شود:
ابتدای راه فرعی...

به سمت کول فرح...

دشت هایی چه فراخ/ کوه هایی چه بلند...

صدایش کردم نایستاد...

نقش شما روی سفال های تاریخ...

چوپان کوچولو و گله...

نقش برجسته شماره 6 از دور...

نقش برجسته شماره 6...

افرادی در حال حمل تخت پادشاه یا خدای ایلامی...هیچ نوشته ای کنار این نقش برجسته ها نیست!...

امان از یادگار نویسی...

این آثار را می توان درون محفظه های شیشه ای بدون هوا حفظ کرد...

من در سایه...

بقایای ستون هایی از دوران اتابکان لر بزرگ...

خداحافظ...

سنگ برجسته از پشت خارها...

سنگ هایی چه صبور...

آسمان آبی، زمین سبز و تو در دل...

پیش به سوی تنگه، من بر خلاف جهت رودخانه نقش برجسته ها را دیدم. از سنگ برجسته آخر(شماره6) شروع کردم و به سنگ برجسته اول(شماره 1) رسیدم:
نقش برجسته شماره 5
این نقش برجسته نیز مانند نقش برجسته شماره 2 یک مراسم آئینی را نشان می دهد...

نقش برجسته شماره4

مراسم بارعام به حضور پادشاه محلی آیاپیر(ایلام نو)-2800 سال پیش...

دست هایشان را به نشانه احترام جلوی دهان گرفته اند...

کوه هایی پر از نقش...





خداحافظ...

نفش برجسته شماره 3 ...

این دو نقش برجسته(بالا و پایین) یک مراسم آئینی و مذهبی را نشان می دهد که گویی افرادی در چهار ردیف در حال نیایش هستند.
پشت نقش برجسته بالا...

خداحافظ...
نقش برجسته شماره 2


خداحافظ...
نقش برجسته شماره 1

هر جا این پروژکتورها را دیدید بدانید یک اثر باستانی آنجاست...ببینید روش به کدام سمت است نگاه اش را بگیرید برید بالا ...

هانی را به همراه وزیر و گروه نوازندگان و یک نفر در حال بردن یک پازن و سه نفر را درحال حمل یک حیوان به سمت قربانگاه نشان می دهد...

خداحافظ...
سیاه چادر...

خورشید که غروب کرد با تمام سنگ برجسته های کول فرح خداحافظی کردیم...
