در روز چهارشنبه 12 آذر 1390
با خاک و تاک برای درست کردن شیرینی عید به روستای هزاوه، زادگاه امیرکبیر رفتم!
قصه گیل و گالش را شنیدم و از ارتفاع امید، برای دیدن مرغانه، بالا رفتم و باورم نشد که در فصل غمناک زندگی به همه چی عادت می کنیم!
پنج شنبه 3 آذر 1390
با مهرا ، همراه مسجد کبیر یزد برای دیدن محراب و تماشای نور و گردونه مهر و چلیپا از پنجره شرقی، با معلم به روزگار مدرسه و کیف و کتاب و مداد و پاک کن و مشق رفتم! و در حالیکه فرشته ای روی شانه من اشک می ریخت، یک آن به خودم آمدم که کجا هستم؟! چه می کنم؟!... و اگر سلاطین خیابان ها، از تمام موانع می پرند تو هم باید بپری!
با ده نمکی ها، گاهی خندیدم! گاهی گریستم و گاهی به گذشته رفتم!
جمعه 4 آذر 1390
با سبز، سفید، قرمز ، از خزر تا خلیج فارس، رفتم! تا در خانه قمر خانم به اتاق امن عمو خیاط رسیدم! و اصل کپی برابر اصل را از پشت صحنه دیدم!
و
پیر پسر به یادم آورد که موهایم سفید شده است و داری پیر می شی و خبر نداری!
... تمام کلمات پر رنگ(bold) نام فیلم هایی بود که در این سه روز افتخار دیدن آنها را در خانه سینما داشتم که امروز نمی دانم به چه جرمی بسته شده است؟! می خواهم بپرسم: مگر این خانه سیاه است؟!
... اما خوشحالم که اصغر فرهادی جایزه گلدن گلوب را گرفت. دست مریزاد اصغر فرهادی نه برای فیلم جدایی نادر از سیمین که برای به اهتزاز درآمدن نام ایران! و تمام آنهایی که برای ایران افتخار آفرین شدند از گذشته تا امروز... همین!
...ما در ایران میان ناراحتی های درونی و خوشحالی ها بیرونی در نوسانیم چه کنیم؟
پنج شنبه 1 دی ماه 1390 شمسی، در ساعت 4:30 بامداد، برای دیدن سرو هرزویل، روستای پلکانی و زیبای ماسوله و تالاب انزلی از تهران حرکت کردیم. ساعت 8:20 دقیقه به منجیل زیبا با بادهای افسون کننده اش، که توربین های زیبای آن را سالیان سال است برای تولید انرژی و برق می چرخانند رسیدیم. در ابتدای شهر منجیل و در رستوران خسروی صبحانه خوردیم. پس از خوردن صبحانه در ساعت 9:10 به سمت توربین های بادی منجیل رفتیم. پس از بازدید از توربین ها و دریاچه سد سفید رود که آبی بودنش را از انعکاس رنگ آسمان دارد. به سمت روستای هرزویل که در سمت شرق شهر منجیل قرار دارد حرکت کردیم. در ابتدای جاده ای که ما را به این روستا می رساند هیچ تابلویی از اسم روستا(هرزویل) مشاهده نمی شود. ماشین از یک جاده شیب دار بالا رفت و پس از طی مسافتی در حدود یک کیلومتر اسم روستا را روی تابلویی دیدیم. مسیر جاده را دنبال کردیم و از میان درختان زیبای روستا که در دو طرف جاده از نیرو و فشار بادهای منجیل کج شده بودند گذشتیم. از پیرمرد روستا پرسیدیم سرو هرزویل کجاست؟. او هم به ما گفت: جلوتر که رفتید به یک دوراهی می رسید جاده سمت راست را که بروید باز کمی جلوتر به یک دوراهی دیگر می رسید دوباره به سمت راست می روید سرو همان جاست! آری، سرو همان جا بود استوار و پابرجا قد کشیده بود و گویا هزار سال است که از آخرین دیدار سرو با ناصرخسرو می گذرد. سروی به جاودانگی خدا... به قامت آزادی... به سبزی زندگی... به استواری کوه... به زایش مهر... به دوبال اهورامزدا... به سرش که همیشه بالاست! سرو در تمام زندگی انسان بوده، هست و خواهد بود. حضور این درخت همیشه سبز که قدیمی ترین موجود زنده دنیاست، بصورت بته جقه ، روی لباس ها، ترمه ها و سفرهای قلمکار اصفهان تا نخل های عزاداری محرم و تاج گل، هم در زندگی و هم در مرگ مشهود است. سرو چم(راست قامت)، سرو سهی(راست قامت)، سروناز، سرو آزاد، همه از یک خانواده هستند. روی سنگ های تاریخ هم نقش بسته است همان جا که بر حجاری های تخت جمشید استوار و پابرجا ایستاده است. سرو ابرکوه(در مسیر یزد به اقلید در استان فارس قرار دارد) با قدمتی بیش از 3 هزار سال که گفته می شود مسن ترین موجود زنده ایران است، سرو سیرچ در استان کرمان و سرو هرزویل در استان گیلان قدیمی ترین سروهای ایران هستند. دور سرو هرزویل حصار کشیده شده است و مردم برای مراد و حاجت خود به آن دخیل بسته اند و حتی پارچه های دخیل را روی شاخه های آن هم می بینی. شاخه های درخت در مدت عمر طولانی خود آنقدر رشد کرده اند که درهم تنیده شده اند. ساعت 10:45 دقیقه سرو زیبای هرزویل را ترک کردیم و از همان جاده راه خود را پیمودیم تا به ابتدای جاده منجیل رسیدیم.
چندین هزار سال است یلدا به خانه هامان
سر می کشد کنار کرسی و سینه هامان
یلدا بلندترین شب خواهد رسید امشب
ای اهل دل بیایید، عشق است سوار مرکب
امشب شبِ تولد، خورشید، مهر زاید
یکشب بلندترین شب میترا و نور آید
صد دانه های یاقوت، ازگیل و هندوانه
گرچه گران شده اند هریک دانه دانه
اما دلی که دارد از مهر یک نشانه
می خواند این ترانه، یلدای بی کرانه
ثبت است بر تمام دیوار این زمانه
میترا تولد توست امشب مبارکت باد
ما را به روشنایی، مهر و وفا بکن یاد
... به یکی از کارکنان میراث فرهنگی گفتم وضعیت میراث ارژانسی است در جوابم گفت ارژانسی هم نیست، میراث مرده! آقای میراث به من گفت کجای کاریی؟! تو خارج بودی تازه اومدی؟! گفتم نه خارج نبودم ولی هنوز باورم نشده اینجا ایرانه!... به خدا هنوز باورم نشده! ما رو اذیت نکنید! گاهی فکر می کنم دارن شوخی می کنن...ما رو اذیت نکنید!
در این هوای بارانی
تنها صداست که می ماند
در این فروغ روحانی
....
اشک او را نمی توانستم ببینم، برای مرگ مادر گریه نمی کرد برای دردی که او می کشید اشک می ریخت! امروز دیگر درد نمی کشد! اولین روز آرامش است! مبارک باد این بی دردی!
آری! برای از دست رفتن مادرت چه بگویم که سکوت بهترین حرف است!
در ابتدا سپاس از آقای علیرضا عالم نژاد و دیگر دوستان برای تلاش هایشان در حفظ عودلاجان.
امروز؛ تهران، میدان توپ خانه، خیابان باب همایون، خیابان ناصر خسرو، گذر از کوچه پس کوچه ها، اینجا عودلاجان است!. از هیچ خانه ای نمی شد بگذری و عکس نگیری. عودلاجان به عنوان یکی از محله های قدیمی تهران، روزگاری قلب تپنده پایتخت بوده است و امروز مهجور و خسته از تهران دیروز یاد می کند. عودلاجان را باید دریابیم و قدری پای صحبت هایش بنشینیم تا از تهران نه چندان بزرگ دیروز بگوید از همان روزهایی که هنوز اتومبیل جای کالاسکه را نگرفته بود. هنوز آپارتمان های لوکس چند طبقه جای خانه های قدیمی با کاشی کاری و گچ بری و آئینه کاری های زیبا ننشته بود. باید از آن روزهایی بگوید که به دلیل بارش برف و باران زیاد ساخت سقف های شیروانی لازم بود و از ماهی هایی که در حوض های وسط حیاط عاشق می شدند. از روزهایی که وثوق الدوله، اعتصام الملک و دخترش پروین، مدرس و دیگران در آن، شب هایی را صبح کردند تا بخشی از تاریخ این سرزمین را بسازند. محله و خانه های عودلاجان آنقدر زیباست که دلم نمی خواهد از آن بگذرم بنابراین یک بار دیدن عودلاجان سبب می شود که دوباره و دوباره آن را ببینم. پیش از این عودلاجان را از قسمت بوذرجمهری و کوچه ای که به نام عودلاجان است دیده بودم. عودلاجان محله ای با وسعت یک تاریخ است که از جنوب به خیابان بوذرجمهری، از شمال به خیابان امیرکبیر، از غرب به خیابان ناصرخسرو و از شرق به خیابان ری محدود می شود.
شایدم این همه کودک خیابانی / دست داشته اند در اختلاس میلیاردی
سه هزار میلیارد تومان کم نیست / ای خدا کار یک نفر هم نیست
با خودم فکر می کنم در این مدت / این عدد چگونه رفته از ملت
نکند این همان پول نفتی هست/ که سر سفره گفتی هست
کودکی را صدا می زنم زآن سو / فال حافظی می خرم از او
او چه می داند اختلاس یعنی چه؟ / بخرید خانم التماس یعنی چه؟
گفتمش التماس نکن می خرم از تو / نه به من نه به هیچ کس دیگر از نو
روزها توی کوچه های سرگردان / فال می فروشد و عکس برگردان
حافظا تو بگو فالش چیست / سفره نفت او چرا خالیست؟
نمایشگاه مجسمه های چوبی استاد عثمان رحمان زاده پس از دوهفته نمایش در برج میلاد تهران امروز به کار خود پایان می دهد و استاد به همراه پیکرک های کوچک چوبی راهی دیار خود بوکان می شود. او با خلق این آثار در بیست سال، زندگی مردم دیار کردستان؛ سرزمین خوبی ها و مهر و محبت را از صد سال گذشته تا به امروز روایت کرده است بی آنکه در محضر استادی آموزش دیده باشد. تقدیر نامه های بسیاری گرفته است. در پاسداشت هنرش سخن های زیبایی شنیده است در شهرهای ایران نمایشگاه های متعددی برپا کرده است اما این همه آنی نیست که استاد می خواهد. تقاضای او خواسته ناشدنی و ناممکنی نیست. او از دست اندرکاران امور فرهنگی می خواهد، نمایشگاهی دائمی به کارها و فعالیت های بیست ساله اش در تهران یا شهر خود بوکان اختصاص داده شود چه بسا حمل و نقل و برپایی نمایشگاه، سبب شده است که برخی از این آثار شکسته یا در معرض آسیب جدی قرار گیرد. اما بی تردید وجود نمایشگاه دائمی از بروز چنین مشکلاتی جلوگیری خواهد کرد. هنرمند نیازمند حمایت است پس مگذاریم او دست خالی بازگردد.
...بسیاری از مشاغل، آیین ها، سنت ها و مراسمی که استاد با هنرمندی تمام در قالب این پیکرک های چوبی روایت کرده است به گفته سمیه دختر استاد امروز از بین رفته است و جز یاد و خاطره از آن چیزی باقی نمانده است. اما استاد راوی گذشته از دست رفته است نه با حرف بلکه با سندهای چوبی...!